عاشق شوید

عاشق شوید

برادر ها، خواهر ها عاشق شوید. زندگی به عشق است.

عقل به آدم زندگی نمیده،عقل به آدم حساب میده چطور بهتر بخوره، چطور بهتر بخوابه، چطور بهتر پلاسیده بشه، چطور بهتر دل مرده باشه

عشق است که درون انسان آتش زندگی و شعله زندگی را بر می سُروداند.

آیت الله سید محمد بهشتی


مرگ صدا می زند

مرگی آرام مرد جوانی که بر روی لبه برج ایستاده است صدا می زند.او احساسی ندارد. او قصدش را کرده است و برای انجام هدفش راسخ است.

پیرزنی که بر روی صندلی راحتی نشسته و از پنجره مرد را می بیند، می گوید:دوست دخترش، ترکش کرده. او زنده می ماند. مردی که پالتویی بلند پوشیده و روزنامه ای در بغل دارد، سریع در حال عبور است، که در ذهنش زمزمه می کند: پول هایش را باخته است، او می میرد. دختر بچه ای که دست چپش در دست راست مادرش هست، با صدای ترسان:مامی، او آقا می خواهد به پرد پایین؟ مادر به آرامی: بله. دختر با اضافه کردن چاشنهِ تعجب می پرسد:چرا؟ مادر بدون هیچ حسی: دیوانه است.

همه انسان ها منتظر یه پرتاب بدون چتراند. او یه سرگرمی است برای این روز بدون حادثه. عکاس ها هر لحظه را ثبت می کنند اما مرد نه ژست گریه دارد و نه خنده.

او دست هایش را بالا می کشد تا با شانه هایش برابر شوند و بر می گردد.آنگاه نگاهی به سقف سپس به آسمان. او آماده است.

هیاهوی بخاطر جانوری که قصد پرش دارد ولی بال ندارد بلند می شود.

دختری که باران اشک هایش را پوشانده است به آنجا می رسد، او را می بیند، می ایستد و بدون پلک زدن می پرسد:چرا؟

چشم ها همه به او دوخته شده اند. چشم ها به دنبال دلیل نیستند آنها عاشق پروازاند.

او چشم هایش را می بندد و قدم به عقب بر می دارد با همان یک قدم کافیست تا مردم بدانند او پرواز بلد نیست. 

قطره های باران به پلک هایش می خورد اما چشم هایش را باز می کند و به ابر های سیاه لبخند می زند.

برخورد فقط چند ثانیه است ولی او در چیزی غوطه ور می شود. هیچکدام هم تمامی ندارند.


فقر محبت

در این زمان بیشتر از هر زمان دیگری می شود دید که احترام جنسیت های مخالف نسبت به هم به حدی رسیده است که به سختی می توان نقطه امیدی دید. این رفتار که ابتدا در فضای مجازی و سپس به صورت تدریجی به دنیایی واقعی را یافته است1.

چرا این گونه شده است؟ ایراد کجاست؟

اغلب جوانان دارای کمبودی هستند که آن را فقر محبت می نامم. ما در گذشته نه چندان دور، چنین مشکلاتی را داشته ایم ولی نه تا این حد تکثیر یافته و حتی در گذشته بعد از حادثه ای2 ، این کمبود برطرف می شد اما اینک تکثیر بدون هیچ مانعِ  در حال افزایش است.

اولین سر نخ که منشا مشکل را نشان می دهد، خانواده است. افرادی که نام والدین را از طریق گوششان می شوند3 در حالی که اصلاََ با مسولیت یک ولِد آشنای و نیز آموزش ندیده اند. زمانی این مشکل حاد می شود، که نوزادی ناخواسته به دنیا می آید.

ما در جامعه مان در مورد آموزش چه علمی و چه آموزشی4 به صورت کامل به مشکل خورده ایم و حتی حاکمیت در حال حاضر آن را رها کرده است!

این کمبود آن چیزی است که ما به صورت عام "فرهنگ" می نامیم. فرهنگی که از آن فقط دارد یه کتاب باقی می ماند، کتابی که دیگر تا نمی خورد.

هشدار

به ما حمله شده است!

کسی صدایم را می شنود؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1)البته در زندگی واقعی یعنی قبل از فضای مجازی دیده شده است ولی بسیار خفیف بوده است.

2)منظورم از حادثه برخورد خانواده است. و حتی در حادثه ذهنی (شکست عشقی) یا حادثه جسمی باعث می شد که فرد بیابد رفتارش نادرست بوده است.

3)کنایه به این است که پدر و مادر شده اند.

4)منظور آموزش رفتاری و تربیتی است.


چقد از خویش دورم.

چه زمانی بهترین استفاده از وقتم را کرده ام؟

از خودتان بپرسید. پاسخ چیست؟

پاسخ من عجیب است، من چیزی به زبان اوردم که در درونم وحشت هست و سردردگمم.

در تمام طول عمر همیشه از جوابم فراریم. دوست ندارم فردی بگوید: برو و انجامش بده. همیشه تلاش کرده ام ازش دور شوم. انگار زمانی که از آن دورم، آسوده ام ولی نیستم. مدام در گوشهِ تاریک کوچکِ از ذهنم بهش فکر می کنم.چرا این چنین باید باشد؟

وقتی آینه را می بینم. آدمی خوب، درستکار، با شعور، با ادب، مهربان در چشمانم ظاهر می شود. اما چرا پاسخم نیست؟

من می ترسم، چرا پاسخم را در خویش نمی یابم؟

چرا هر چیزی لذت بخش است جزء انجام دادن پاسخم؟

خدای من

خدای من                                      چقد از خویش دورم.


نخواهم مرد به این سادگی

قدم می گذارم با نفس های از روی ترس. در زندگی ایمان به خود تنها کافی نیست، زمانی که پل پشت سرتان را ویران می کنید. اما چیر ماورای هم نیاز نیست. فقط باید انجامش داد به ایده ای که می پرورانید. نگاهی به پشت کافی است، تا در دره ای انداخته شوید.  رکاب می زنم بی آنکه ترس از پنجری داشته باشم، ترس از خستگی. پنجر خواهم شد، خسته خواهم شد و در زمانش بهترین فکر راه انجام می دهم.

من خوب می دانم، نخواهم مُرد به این سادگی.


تقاضای مرگ

قریچ قریچ صدای در پشت سرم. نگاهی به تابلو ای ای که  در فاصله 10متریم و مایل به راست است را می نگرم. صدای از دهان مرد مستی است که کاهو می خورد. چرا در پیشگاه من به جای تعظیم چنین صدای در می آورد، نشانهِ تقاضای مرگ است. بر روی صندلی ام تغییر حالت می دهم، اما کاربردی ندارد و هنوز تصویر مرد در مقابل چشمانم هست. پیشخدمت ماریان که مدت هاست از دور مرا می پاید، خدای من تلمیح بار، در این زمان قدم به ستم بر میدارد.
ماریان: مشکلی هست آقا؟
من:چیزی کوچکی نیست، فقط این که شما برای امشب چه برنامه ای دارید؟
به چشم های هم دوخته می شویم و من درچشمانش در حال تصویر کشیدن مرگ این مرد پر صدا هستم. اندکی بعد صدایش می کنند و لبخند زنان می رود.
از جایم بلند می شوم و بر روی صندلی مجاور میز مرد پر صدا می نشینم. با چشم های مست مرا می نگرد  چند ثانیه ثانیه می خواهد دهان باز کند. که می گویم. زنده بودن چیزی مهمی ست اما تقاضای تو پذیرفته شد. در حال خندن
مرد پر صدا:چکار می کنی؟
من:کشتنت؟
مرد از جایش بر می خیزد و تلو تلو کنان شروع به حرکت به سمت در می کند، که قبل از عبور از در می افتد. همه جمع می شوند. اما دیگر دیر است.


دیگر کاوی

نگریستن(نگاه کردن) به زندگی زیباترین کاریست که انجام می دهم. روانشناسی به این نگریستن اگه در موضع خود فرد باشد، "خودکاوی" میگن. ولی من دیگر کاوی کرده ام. در مورد حرف های در کنار یکدیگر که زده میشه.
زمانی که مامانم و خاله ام در کنار هم هستن و بعد از احوالپرسی و پرسش های مختصری از اهالی خانه که کجا هستند به سراغ مبحث اصلی می روند یعنی در مورد نکوهش دیگری که در آن مکان و زمان حضور دارد یا ندارد. شاید بگید:نمیری این همون غیبته ولی اشتباه نکنید. غیبت زمانی که شما در پشت فردی دروغ و تهمت بزنید ولی خانواده من اینگونه نیستن و مدام همدیگر را نکوهش می کنن که چرا آن تصمیم را گرفته ای بی آن که دنبال راه چاره ای در سکوت باشند.
دلیلی اصلی این که اینروزها صحبت و مشورت کردن به نتیجه ای منتهی نمی شود همین است. تغییر در رویکرد هر چه باشد در ابتدا چون می پندارید آن درست است بسیار دشوار به نظر می رسد که هست ولی ارزش یک بار امتحان کردن را دارد.
امتحان آن مجانی است.

تنهایمان گذارید

ما کنج نشینان، به خوشی خود خوشیم، با ما چکار دارید؟ ، دست خوبان دیده ایم.

ما خلوت نشینان، به درد خویش دوا داریم، پرسش نمی خوایم، راه حل نمی خواهیم.

ما تاریک نشینان، از چشم دیده ها پریم، آدریس نمی خواهیم، راهور نمی خواهیم.

ما عُشاق نشینان، میخانه را پیموده ایم، همدم نمی خواهیم، همراز نمی خواهیم.





بایگانی