باید بکشم فردی که به من تلمیح بار نگاه می کند و در خیالش تصور بر این است که من نمی دانم. او اینک دارد نگاه می کند و در خیالش غوطه ور شده است.وقتشه که او را به یه کافه تلخ دعوت کنم. با سوال من شما را میشناسم؟و جواب فکر نکنم.شروع و بعد از چند لحظه او بر روی صندلی کنار میزی که کافه قرار است گرمش کند می نشیند.با جملات کوتاه و لبخند ادامه میدم. او وارد زیبایی من شده و من به کشتنش می نگرم.گوشیم زنگ می خوره و من می رم، بعد از خداحافظی و چند قدم، صدای خانم خانم را میشنوم و بعد از عبور از دو کوچه آمپلانس ازم عبور می کنه.اما دیگر دیر است.