۱۲ مطلب با موضوع «خود تنهایی» ثبت شده است

من دارم میام

غروب، روزو کنار می زنه،

برای آمدن،

داره میاد.

▪️

اوه نه

من هنوز نپوشیدم،

اوه نه

من هنوز نبوسیدم.

▪️▪️▪️

غروب من دارم میام،

بدون مکثی برای نخواستن

بدون فکر منفی برای دروغ گفتن

▪️▪️▪️

اوه نه

من هنوز نگفتم،

اوه نه

من هنوز نرفتم.▪️

۲۰ دی ۹۷ ، ۱۷:۱۱ ۱ نظر
رهایی بخش

روح خسته

می تواند بدتر شود اما بهتر شدن به این سادگی نیست، آسمانی که دیگر محتاج عشق زمین نیست. روزی یاد تو را در آغوش خواهد گرفت، باید آن زمان ببینیم بر صورت اش لبخند نقش بسته یا نه... . لبخند یک کودک، در زیر چراغ های قرمز می تواند با خریدن یک شاخه گل رُز از تو جاری شود. لبخند یک گنجشک، بر روی کِناری1-2 ایستاده می تواند با لغزشِ دانه رسیده بر روی زمین روانه شود. من و تو به دنبال لبخندی هستیم که گهگاهی با لذت اشتباه گرفته می شود. شنزاری در میانه دشت در انتظار باران است. شکاف صخره گاه بگاهی دید می زند قاصد روزان ابری را ، آن به دنبال تلاطم روانه شدن قطره های باران است. اندیشه من از باران، تراویدن بر روی روح خسته ام است تا باز بوی تازگی دهد. شاید ملولم از قدم زدن در کوچه ای که یادآور بودن توست. شاید بیزارم از برگ افتاده از شاخه درختی که قرار بود، من آن را در زیر غروب رفتنی نظاره گر باشم. شاید فرومانده هستم، از پنجره ای که در تصوریش از تو دیگر نشانی ندارد. دیگر تنهایی رفتنی نیست. دیگر هیچکس نیست، تا بر روی نقشه ردی از باران بدهد... .
--------------------------------------------
1-کُنار، عناب، رملیک (نام علمی: Ziziphus) سرده‌ای از درختان و درختچه‌های تیغ‌دار از تیره عنابیان است.
2- در گویش ما، کِنار خوانده می شود.
۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۳:۱۰ ۰ نظر
رهایی بخش

هاله عبس

◾️

سنگین ترین حرفم، سکوتم بود.

ناامید ترین کارم، بودنم بود.

و من

در انتهای این هستنم.

شاید بگریزم،

زمانی که زمزمه کنند، 

کودکان بازیگوش، آواز رفتنم را.

◾️◾️

شاید می خواستم،

به شبی آرام قدم بر دارم.

اما

اما در آغاز شب، خویش را تنها دیدم.

ترسیدم، نه از بحر تاریکی،

ترسیدم که در این هاله عبس،

بمیرم در تنهایی خویشتنم.

◾️◾️◾️

من به خوابی رفته ام،

خوابی ایستاده.

و تو

آغاز کابوس من هستی،

و من

پایان شکستی دیگر... .

◾️◾️◾️◾️

۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۹:۳۵ ۳ نظر
رهایی بخش

آوازی تکراری

من نمی هراسم از درون وحشت آمیز خویش 

من نمی خوابم در ذهن گمشده روزهای خویش

من خسته ام، خسته از آوازی تکراری بر دره ای که سالیانی است آن را زمزمه می کند.

من دیوانه ام، دیوانه از بوسه ای که مدت های است آن را مرور می کنم.

و این پایانی است برای مردی که در قلعه ای یخ زده است که چشمانی رو به افق دارد.


۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۳:۵۸ ۰ نظر
رهایی بخش

برگرد

امشب ملاقاتم کرد،

بار دیگر مرا ترساند،

باز رفتن تو را در خواب دیدم،

باز غروب نفرت انگیز به چشمانم خورد،

هنوز روزها و شبهایم از آن توست،

برگرد ،

 اینها را جمع کن و با خود ببر... .

۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۴ ۲ نظر
رهایی بخش

زمان

◾️زندگی من هنوز در طلاتم موج های پریشان است. 

موج های که زمانی از دور به آنها لبخند می زدم.


◾️زمان می گذرد و از تو فقط عشق می ماند،

با کمی گذشتن از زمان، مفهوم آن را در پوچی جستجو خواهم کرد.

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۶ ۲ نظر
رهایی بخش

دیدار

من به مرگ زنگ می زنم!

ولی مدام قطع تماس می کند؟

حتی مرگ نمی خواهد با من دیدار داشته باشد.

چه دنیایی تنهایی...

۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۷:۱۳ ۱۰ نظر
رهایی بخش

چه کسی؟!

چه کسی می داند؟!
چه کسی می پرسد؟!
بعد از این علامت های سوال
چه کسی
نگاهش را بر می گرداند؟!
۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۰ ۰ نظر
رهایی بخش

صدای آغوش گرفته

می چکد وزنهِ زنگوله ای که بزغاله سپیدی با هر گام در پشت مادرش به صدا در می آورد.

می ریزد برگ های رنگ باختهِ باغی که برای قطره آبی فریاد بر می آورند.

می تراود نم نمِ بارانی که آسمان در انتظار شب پیامی برای زمینِ آفتاب گرفته دارد.

می درخشد پرتو نوری برای روشنایی دوباره این ده. که مدتیست ظلمات را در آغوش دارد.

۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۱:۰۹ ۳ نظر
رهایی بخش

حسرت

فریادی بر می آید از مردابی خسته،

او دلش را به زلالی اب رودی داده است که به سمت عشقش پیش می رود،

یکجا تنها نشسته و مدام به گل های چسبیده به تنش خیره می شود،

تنهای برای او معنای دیگری دارد،

او مدام در نبودنهاست و بودن ها حسرتی برای نبودنهاست.

۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۱
رهایی بخش

رهایی بخش

◾️SAOSHYANT◾️