۱۰ مطلب با موضوع «خود زندگی» ثبت شده است

اثبات

شاید وجود این ادیان ها ساخته شیطان است برای اثبات به خداوند که انسان ها فقط برای نوشته های از گذشته دیگر انسانها را در حال می کشند.... .

شاید تنها چشم گشودن در یک شب سیاه برای اثبات این موضوع است که در تنهایی چشم خواهیم بست... .

شاید لبخندی که بر لب داریم از عادت گذشته ، برای اثبات این جمله است که نیاز به ابزار دیگری برای شاد بودن نداریم... .

شاید طبیعت فقط برای زیبایی خلق نشده اند، آنها آمده اند تا اثبات کنند از انسان در هر زمانی برتر اند ... .

شاید بودن انسان های بد برای اثبات این حرف بود که "براى انسان چیزى جز حاصل سعى او نیست"... .

۰۱ دی ۹۷ ، ۱۷:۴۰ ۱
رهایی بخش

بهایی خلق

زندگی شاخه ای از بودن است. روزی آفت میگیرد، شباهنگامی یخ می زند و در خرابه ای تکه ای از خویش را نسیب گوسفندِ گرسنهِ جنگ می کند. برگ برای ماندگاری نیست. هیچکس شاخه دیگری را نمی پسندد. انسانها تجاوز کردن در حریم درخت های جا مانده باران. زمانی که تحمیل کردن شاخه ای را بر تنِ درخت دیگری. آنگاه شاد زیستن زمانی که تنه ای در مقابل چشمانشان ضجه وار میمیرد. خود را قدرتمند دیدن وقتی بر بدن درختچه ای میخ ها کوبیدند. همه ما قصه ای گریه دار داریم. اما ما اشک نمی ریزیم، که در این دانستنیم: خلق ما بهایی دارد... .

۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۱۳ ۱ نظر
رهایی بخش

پیش می روم

پیش می روم بر زمانی که می گوید: تو بر نخواهی گشت. ثانیه شمار با قدم برداشتن می گوید: انسان ها این گونه اند وقتی ازت سیر شوند یه ساعت دیگر بر مچ خواهند بست. چه حقیقت تلخی...
کمد با خستگی وصف ناپذیر نگاهم می کند و من می خوانم:انسان ها موجوداتی متناقضی هستند.روزهای اول با وسواس کشویت را می بندند و فردایش بهت لگد می زنن.
پیش می روم بر دنیایی که  بی تو بر خواهم کشید و ستاره کنج نشین شب های مهتاب با لب اخمی گلایه بر انگشت اشاره ای می کند که امشب به سمت ستارهِ دیگریست.
این آوار ها نشات از انتخاب های من است. آزادی انتخاب توست، قابل احترام است. اما نمی دانم طبق کدام شرایط این نگرش پذیرفته شد؟!
پیش می روم بر دورانی که پیش رو دارم و اینبار دیگر جوهر کمتری خرج خواهم کرد بر دفتر خاطرات، چون دیگر نامی از تو نخواهد بود.
۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۲۶ ۳ نظر
رهایی بخش

درختِ بلوط

بر دامنه زاگرس ایستاده ام، فقط برای بودن. نه کسی انتظارم را می کشد و نه من چشم انتظارِ کسی را.

در پایینِ کوهسار خشم آلود جز صخره های بی جانِ ثابت هم زبانی نیست.

پاییز برگ های مرا می چیند و بهار آنها را باز پس می گیرد. و این سرگذشت روزهای تکرارِ من است.

منم، تنها در اینجا که تک رهگذرم، دارکوبی است که برای سیر شدن تنهِ بی دفاع مرا سوراخ می کند.

به من بگویید، چه کسی سرنوشت مرا نوشته است، تا از او تنها سوالم را بپرسم:چرا؟

جوابی نمی رسد در این تنگهِ تاریک تنهای من.

تنها انتظارم باد است که بوزد و شاخه های در کنج نشسته مرا بر هم بزند و تنها آرزوی من باران است که ببارد و برگهای غبارآلود مرا تازه کند.

حتی اینها را از من دریغ کرده ای! چرا؟

منم، تنها در اینجا که تنها سر مشقم، شکوفه دادن است.

آیا ندای من را می شنوی؟


۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۶ ۱ نظر
رهایی بخش

خواب شب

خورشید بی آنکه نگاهی را جلب کند می میرد. تپه به خواب می رود و در خواب می بیند که خانواده ای بر رویش می دوند. خودکار آنقدر خسته بود که روی دفتر خوابش برد. گنجشکی بر روی پنجرهِ بازم فرود می آید و مرا می نگرد. او هم تنهاست؟ صدای میشنویم  او بر می گردد به سمت درخت سرو و بعد برای دومین بار مرا می نگرد. لبخندی می زنیم و پر می زند به سمت سرو. به سمت پنجره می روم و بر روی لبه می نشینم. ماه با تنها ستاره اش شب را سپری می کند. کمی بعد تاریکی مرا فرا می گیرد و به خواب می برد.

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۳ ۳ نظر
رهایی بخش

مرگ بی نشان

من همیشه در کنارتان هستم و آنگاه که خطا می کنید مرا صدا می زنید. و من بی آنکه هراسی از کارم داشته باشم می آیم، بی آنکه ناله ای کنم از کوچک شدنم.

من در پیشگاه ماه تنها آرزوهای کردم ولی ستاره ای نبود که آنها را بروارده کند.

آیا می خواهید من نباشم؟

من کوچکتر از هر وقتِ دیگری هستم. ای کاش اثری داشتم. ای کاش فقط بخاطر اشتباه نبودم.

چرا من چنین سرنوشتی دارم؟

جوابی بهم نمی رسه. جز دستی که مرا چپ و راست می کند.

من آرزوی پرواز ندارم. من در خیالم هیچگاه زیر درخت کلبه نساختم.

من ناتوان تر از آنم که بخواهم جوهری را پاک کنم. می دانم چه هستم، اما آیا سزاوار چنین مرگ بی نشانی هستم؟

روزی یک کتاب خواهم نوشت.

-----------------------

از زبان پاک کن.

۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۳۸ ۳ نظر
رهایی بخش

نغمه گر

روزهایست که خاک سیاه می پوشد و مردمانی می کوشند تا بازگردانند لبخند رفته را.

در زیر تنهِ پوسیده، در لا به لای برگهای خشکیده که (دیگر) بوی پاییز نمی دهند.

نغمه گر خفته است. آری، چشم های برای دیدنش از پلک زدن محروم اند و دست های می خواهند امید را از او بگیرند.

او پیام دهنده دریده شدن خشکیست. بر می خیزد و زمزمه کنان دل خویش را به نسیم رهگذر می سپارد. حال نغمهِ امید را با سرودی خشک در جنگل آفت زدهِ بیابان سر می دهد.

خویش را رهانیده است فقط برای نداشتن.

آواز ها در جسمش می لغزند و با هر نگاهی فروتر می روند، انتهای نیست.

می خواند بی آنکه دلی داشته باشد برای گفتن و شنیدن. در لا به لای برگ های مرده

و با هر دمش(فریادش) پاسخ می دهد به این پرسش:  داروگ، کی می رسد باران؟

۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۳ ۱ نظر
رهایی بخش

رودخانه

آنها زندگی مرا در دست دارند در حالی که نمی دانند، کجا باید بگذارند.

در این خلوتگه سنگی مرا با زنجیر بسته اند. خویش را مقتدر و قابل ستایش می خوانند، آنگاه مرا در این برزخ راکد گذاشته اند. 

شکارچیان از آسمان و زمین من را می خورند و چه بهتر از طمعی بدون تکان.

نالهِ آنها حتی از پشت این بت انسان پرست هویدا می شود. آنها مرا می خوانند و من جز اشک ندارم پاسخی.

روزگاری برای خویش طوغیانی بودم. می شستم،می بردم، می شکستم.

اما حال در این خرابهِ دشت پنهانم.

مرا در این وحشت نیست بامی تا بر سرش بجستم.

مرا گر خود بود این بند شاید آغوش مرگ را می فشاردم.

جرمم چیست؟

جرمم چیست؟

۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۵۳ ۱ نظر
رهایی بخش

عروسک کوکی

دخترک می ریزد، دانه ای بر روی زمین و من راه می روم بی آنکه بر دارم، دانه ای.

او به من می خندد، من خوشحالم که دیگری را از بودم، خشنود کرده ام.

اما دیگر خسته ام از یک حرکت در جا. دیگر نمی خواهم فقط راه بروم. می خواهم بال بزنم، سر تکان دهم.

می خواهم به بالا نگاه کنم تا ببینم راست می گویند: آبی رنگ است؟

حس کردن تپش قلب زیباتر است آن است که حس کنید. حیف بر مرغانی که تپش را با دانه ای مبادله کرده اند.

زمان می گذرد و فقط حسرت باقی می ماند.

حسرتی برای من که بوی سبزه زار را نشنیده ام.

حسرتی برای من که در آغوش مادر گرم نشده ام.

منم با یک دکمه کوکی که تحت امر خودم هم نیست.

منم با یک حرکت تکراری، بر روی زمین دشت.

۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۳ ۱ نظر
رهایی بخش

صدای آشنا

او شروع می کند، با صدای آشنا و از لانه دورتر و دورتر می شود. ولی در نیمه را دلتنگ می شود و به عقب در حالی که به سمت جلوست باز می گردد.

آیا دوست داریم مانند او باشیم؟ او کیست؟ با این که از دو برادرش کم اهمیت است اما راهش یا کارش را درست و بی نقص انجام می دهد.چرا نمی ایستد تا دیگران بدانند او اهمیت دارد.اما در گوشم می خواند نیازی نیست.

او را می شناسید، سالهاست که در گوشه چشمتان خودنمایی می کند اما هیچگاه نامش را نمی برید. شاید دعا می کنید دو برادرش به ایستن یا به عقب باز گردند ولی دعای شما مستجاب نمی شود. چون نامش را نمی برید.

نشانه اش صدایش است، رنگش، بلند و باریک است.او دو برادر ناتنی دارد ولی می رود چون زندگی ای دارد که می خواهد انجام دهد.

او کیست؟

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۲ ۰ نظر
رهایی بخش

رهایی بخش

◾️SAOSHYANT◾️