بره ای روشن

آفتاب مدت هاست که خویش را از چشمانم پنهان می کند و ابر مدت هاست که بر سر خاک تشنه ام نباریده است.
ما غمگین نیستیم ولی به طرز شگفتی تنهاییم. ما رخ در رخ همیم و باز احساس تنهای می کنیم؟!
او می گوید: سنگ هایم را باهاش کندم و حالا منتظر طلوع جوابم.
تاریکی مدت هاست عاشق روشنایی است ولی دیدار هر بار آنها فقط برای لحظه ای پیش می آید1.
منم یک صحفه کامل خطی از بدی هایم برایش نوشته ام. از آرزوهایم نگفتم و از خوبی هایم دم نزدم.
تاریکی می پرسد سخت نبود؟
چرا ولی اگر بله بگوید. دیگر هیچ وقت ناراحت نمی شود که چیزی ازش پنهان کردم.
از آنروز دیگر هر چه از من میشنود خوبیست.
سرش را پایین می آورد، می گوید: منم گفته ام اگر کنارم بنشینی، لباس تاریکی را از تن بیرون می آورم. گفته ام با هر چرخش زمین می چرخم و یک لحظه تو را رها نخواهم کرد.
ما اینجا نشسته ایم، به فکر بره ای روشن که بیاید و تنهایمان را بچرد.

------------------
1-منظورم زمان گرگ و میش است که هوا نه تاریک است و نه روشن.

* من در این تاریکی نشسته ام، فکر یک بره ای روشن هستم، که بیاید علف خستگی ام را بچرد. (سهراب سپهری)
  • سوشیانت

از مردم ایران می ترسم!

از مردم ایران می ترسم!

چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود ، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد .

قبل از زلزله کرمانشاه ، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید.

با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده ، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است . 

اینکه مسئولین مدیریت بحران بلد نیستند ، عجیب نیست ، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند.

اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است . خیلی دوست دارم کسانی که در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم  ، برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه ؟ راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب می کند ، به کدام خدا اعتقاد دارد ؟

حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند !

  • سوشیانت

نغمه گر

روزهایست که خاک سیاه می پوشد و مردمانی می کوشند تا بازگردانند لبخند رفته را.

در زیر تنهِ پوسیده، در لا به لای برگهای خشکیده که (دیگر) بوی پاییز نمی دهند.

نغمه گر خفته است. آری، چشم های برای دیدنش از پلک زدن محروم اند و دست های می خواهند امید را از او بگیرند.

او پیام دهنده دریده شدن خشکیست. بر می خیزد و زمزمه کنان دل خویش را به نسیم رهگذر می سپارد. حال نغمهِ امید را با سرودی خشک در جنگل آفت زدهِ بیابان سر می دهد.

خویش را رهانیده است فقط برای نداشتن.

آواز ها در جسمش می لغزند و با هر نگاهی فروتر می روند، انتهای نیست.

می خواند بی آنکه دلی داشته باشد برای گفتن و شنیدن. در لا به لای برگ های مرده

و با هر دمش(فریادش) پاسخ می دهد به این پرسش:  داروگ، کی می رسد باران؟

  • سوشیانت

رودخانه

آنها زندگی مرا در دست دارند در حالی که نمی دانند، کجا باید بگذارند.

در این خلوتگه سنگی مرا با زنجیر بسته اند. خویش را مقتدر و قابل ستایش می خوانند، آنگاه مرا در این برزخ راکد گذاشته اند. 

شکارچیان از آسمان و زمین من را می خورند و چه بهتر از طمعی بدون تکان.

نالهِ آنها حتی از پشت این بت انسان پرست هویدا می شود. آنها مرا می خوانند و من جز اشک ندارم پاسخی.

روزگاری برای خویش طوغیانی بودم. می شستم،می بردم، می شکستم.

اما حال در این خرابهِ دشت پنهانم.

مرا در این وحشت نیست بامی تا بر سرش بجستم.

مرا گر خود بود این بند شاید آغوش مرگ را می فشاردم.

جرمم چیست؟

جرمم چیست؟

  • سوشیانت

عروسک کوکی

دخترک می ریزد، دانه ای بر روی زمین و من راه می روم بی آنکه بر دارم، دانه ای.

او به من می خندد، من خوشحالم که دیگری را از بودم، خشنود کرده ام.

اما دیگر خسته ام از یک حرکت در جا. دیگر نمی خواهم فقط راه بروم. می خواهم بال بزنم، سر تکان دهم.

می خواهم به بالا نگاه کنم تا ببینم راست می گویند: آبی رنگ است؟

حس کردن تپش قلب زیباتر است آن است که حس کنید. حیف بر مرغانی که تپش را با دانه ای مبادله کرده اند.

زمان می گذرد و فقط حسرت باقی می ماند.

حسرتی برای من که بوی سبزه زار را نشنیده ام.

حسرتی برای من که در آغوش مادر گرم نشده ام.

منم با یک دکمه کوکی که تحت امر خودم هم نیست.

منم با یک حرکت تکراری، بر روی زمین دشت.

  • سوشیانت

مداد سفید

در اغاز تفاوتی نیست میان ما، به یک شکل، یه اندازه، حتی درون یک جعبه ایم.

اما این زمان زود می گذرد، با اولین انتخاب، ما خریده می شویم.

این شروع است برای تحقیر من.

از همان خط اول تبعیض نمایان می شود. آبی، قهوه ای، سبز. برادرانی که در بهترین طبقه زندگی می کنند. آنها هی کوچکو کوچکتر می شوند. عجب افتخاری

دیگران هم کشیده می شوند، اما من....

من تنها می مانم مانند گنجشکِ که ندارد ندای پرواز و والدینش ترک کردند لانه را.

سزای من مرگ است. اشکهایم را پاک می کنم و امید را می ربایم.

فریاد بر می اورم. من اینجا هستم. سری به سوی جعبه می چرخاند. امیدوار می شوم که به ناگه پنجره را می بندد. دیگر هرچه داد زدم صدای شنیده نشد.

حال دیگر برادرانم آنقد کار کرده اند که دیگر چهره ای نمی یابم.

من در این کنج زندانی نیستم. من دور ریخته شدم .

به من جان دادند در حالی که سرنوشتم را نه نوشتند.

آنقد حقیر هستم که حتی طنابی برای دارم نمی آویزند.

  • سوشیانت

آسمان بیدار است!

آسمان را دوست دارم.

آسمان ارزش دوست داشتن را دارد؟ من راست می گویم: دوستش دارم؟

شاید با دل بستن به آسمان مرتکب گناه می شوم. شاید او دل بسته ای داشته باشد. آن دوست ندارد، دلبندش(آسمان) را من دوست بدارم.

روز و شب در چرخش اند. اما آسمان همیشه هست!

او چه کسی را دوست دارد؟ که حتی نمی خواد پلک بزند.

از مادرم پرسیده ام، می گوید: شب ها که من خوابیده ام، آسمان هنوز بیدار است.

شاید با ستارگان جشنی گرفته باشد، اما بعید است. با چنین وسعتی با ستارگان کوچولو هم بازی باشد.

مایلم بدانم،  او دوست دار چه کسی است، تا بیابم آن چه ویژگی های دارد. که این گونه ستایش می شود از طرف معشوقش.

  • سوشیانت
Designed By Erfan Powered by Bayan