۳۶ مطلب با موضوع «خود کاوی» ثبت شده است

جاده

بدتر از پایی زخمی ذهنیست که توان رفتن ندارد. به این تلقین دروغین نه بگو:

حرکت کن

برای آنچه در سرداری، تو خواهی توانست قدم بزنی، 

اگر جاده را باور داشته باشی.

خواهی توانست لمس کنی اگر دنبال نسیم بگردی.

خسته نیستی؟! از تداوم این تکرار؟!

قدم زدن را بهانه کن،

بار دیگر ایستادن را به خودت پیشنهاد کن،

ابر نمی تواند ببارد اگر زمینی نباشد.

بار دیگر بودن را امتحان کن... .

۱۶ دی ۹۷ ، ۰۹:۱۶ ۱ نظر
رهایی بخش

من نمی گویم

من از گذشته نمی گویم: از آن روز بارانی  روی پل تنهایی و شاید از بودن در کنار ساحل یخ زده قلب ها.

من از حال نمی گویم: از لبخند های رهگذر که در اتاقم خفه می شوند و شاید از درخت سرو حیاط که مدتهاست پرستو بر سر شاخه اش انتظار نکشیده است.

من از آینده نمی گویم: از لبهای که با لب هایت آمیخته خواهند شد و شاید از بامدادی که خورشیدی برای روییدن ندارد.

با تمام این کلمات هنوز تو هستی و شاید منم هستم. من ماهِ هستم که روزها خورشید در جُستجو نخود سیاه به راهش می کند. من کتابی هستم که برای کلمه "خنثی" ممنوع انتشار شدم. دیگر اتاق از بودن من خسته شده است. پنجره از جلب توجه من متفکر است و چراغ از خوابیدن های زیاد کسل است. دیگر باید پنبه ها را از گوشم بیرون کنم، مدتهاست که در این خانه آژیر خطر به صدا در آمده است.

۰۲ دی ۹۷ ، ۱۰:۵۵ ۲ نظر
رهایی بخش

روزگار من

حلزون آشفته است از بس پسر بچهِ همسایه دست به شاخکهایش میزند.

پرستو سر سرو آواز نمی خواند این یعنی دیگر شنونده ندارد.

هاله صبحگاهی بر صورت چروکم می تابد تا چه چیزی بگوید؟! شروع دوباره؟!

روزگار من آمیخته از درد و رفتن و امید است. درد گذشته، رفتن در حال و امید به آینده.

گاهی باید راه رفت، گاه بگاهی ایستاد و به طور متناوب باید نشست. در حالی که دراز کشیدن هر جایی ممکن نیست. 

به ندرت وقتی پنجره باز هست علاقه به نگاه کردن هست به آنچه در آن سمتش اتفاق می افتد. این یعنی من تنهایم و تو بعضی اوقات این موضوع را فراموش می کنی.  

۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۰:۲۹ ۲ نظر
رهایی بخش

لبخند تلخ

کلمات خشمگین تمام دفتر را احاطه کرده اند. راه فراری نیست. آنها در حالی که داس هایشان را تکان می دهند فریاد می زنند. آنها بسیار عصبی هستند. روزگاریست که من به آنها دروغ گفتم. من از داستانی دم زدم که واقعیت نداشت... . از پایان خوش یه سلام نوظهور گفتم. از پسری که سر مستِ نگاه دختر شد و دختری که حاجتمند نیاز به فریادهای پسر داشت. از غروبی که این بار با دلتنگی به خواب نرفت. از بارانی که اینبار در تنهایی نبارید. من دروغ گفتم... . من ناراحتم نه از عریان شدن واقعیت، از نمایان شدن واقعیت تلخ. من با لبخند تلخ دوست داشتم همسان لبخند های دیگران باشم اما نشد. من جنایتکار آزادی هستم که آزادانه به خویش دروغ گفتم و سپس به قتل رساندم. آری، من آمده محکوم شدنم.

۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۶:۱۶ ۱ نظر
رهایی بخش

چه کسی؟

شاید به بی راه رسیدم زمانی که میان خندیدن و خوشحال بودن تماییزی قائل نشدم. به نظرم بار دیگر باید انسان بودن را تشریح کنم. بار دیگر زمین یخ بزند، بار دیگر پیامبری فرستاده شود. من را در گوشه ای تنها گذاشتند و گفتند: ببوس این کتاب خالق توست!
 زندگی از آن من است و من از آن چه کسی؟ 
۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۱ ۳ نظر
رهایی بخش

درد دیگریست

درد باریدن و نداشتن چتر درد دیگریست

درد دانستن و سخن نراندن درد دیگریست

من از آن پسر بچه ای آرام می گویم که لب پنجره کلاس با اینکه جواب ها را می داند اما نگاهش را از دوردست ها بر نمی کشد. من از آن دختر بچه ای شیرین حرف می زنم که به جای بالا بردن دست ،نگاهش را از مورچه ای که در گوشه کلاس راه خانه را پیش گرفته است بر نمی دارد. رهایی آنها کجاست؟ جز اینکه نامی آشنا بشنوند از دبیری که با لبخند آنها را تماشا می کند....


*روز جهانی لکنت زبان 

۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۷ ۲ نظر
رهایی بخش

من

من 

از درون می سوزم

و تو با لبخند برونم بی گمان

حدس می زنی خشنودم!

من 

با بارانی می گریم

که تو بی گمان 

می پنداری خیس شده ام!

من 

دیر زمانیست که رویاهایم را زیر پا گذاشتم

و در خیالم آنها را زنده نگه می دارم تا هر بار فرو می روم در آنها، زجر بکشم.


۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۸ ۲ نظر
رهایی بخش

حمل کننده!

من در اتاق تاریک نشسته ام و از پنجره به پرتو های نوری که برگ های لیمو را بر افراشته می کند نگاه می اندازم. من دراز می کشم در وسط اتاق و به پنکه سقفی خیره می شوم که چگونه بدون اراده مرا نوازش می کند. من به دنبال چیستم؟ روزهایست که فهمیدم که نیست کیستم؟

این روزها من حمل کننده کتابهایم هستم نه خواننده آنها! انگشتانم خسته از نوشتن حرفهای که معنای برای من در حال ندارند. دیگر پاهایم میل طی مسافتی فقط برای رفتن، ندارند و سرم لک زده برای چرخشی.

کابوس هر شبم نبودنم نیست. فرار از بودن است

من در بودن های هستم که هستن در نبودن ها 

۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۸:۲۹ ۱ نظر
رهایی بخش

صدای من

من یک بچه دهاتیم

و صدایم از کوهاست از دشتهاست

و صدای من از پرسه گله هاست

صدای من بر می خیزد از شعله آتشی که مادرم بحر ناشته می سوزاند هیزمی

افکار من از گلی است که رنگ می دهد از شکافِ صخره ای

آسمان جلوه گر روزهای سرگشته من است

کوهستان نمایان گر روزهای تشنگی من است

من آن پسرک نادانِ لب چشمه که تلمیح می زند، آرام آرام دخترک خوش اندامِ لب رود

رود جاریست و پاهایم خنک است از گذر آن

روزگاریست که زندگی من بحر اینها می چرخد.

۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۲۲ ۲ نظر
رهایی بخش

دفتر زندگی

شکافی در درون مرا می رباید به سمتی که آرزوی دیرینه ام نبودن است. اما گام بر می دارم به مکانی که نمی خواهم باشم و این خواستن و نتواستن ادامه دارد.
دفتر زندگی ام را باز کردم و به حرف های گذشته ام نگاهی انداخته ام.
تفاوتی نیست، میان دیروز تا امروزم.
مشکل چیست؟
خواستن و نتواستن؟
یا
نتواستن و خواستن؟
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۰ ۲ نظر
رهایی بخش

رهایی بخش

◾️SAOSHYANT◾️