۱۵ مطلب با موضوع «خود دیگری» ثبت شده است

رهایم کن

من از افسوسها می گویم. از دختری که کلمه عفاف را فقط بر روی دیوار مدارس خوانده و پسری که کلمه مرد را فقط در افسانه ها دیده. من باید بگویم متاسفم، برای عشقی که شده دادن و برای دلی که میره برای لمس کردن. حسرت برای حرفهای که می گویند مدنیت و اندوه برای چشم های که گفتند زلالیت. تاسف برای دوست داشتن. حرفی دیگر نیست برای ماندن. حرفی دیگر نیست برای گفتن. وقتی دیگر نیست پاک نیت. من در مکانی هستم که نه راه پیش دارد نه پس. من گرفتار دو جهان کثیفم. 

رهایم کن، رهایم کن برای رفتن... .

۱۸ دی ۹۷ ، ۰۹:۱۷ ۲

شاید شیطان برنده شد... .

من و تو در حباب لذتیم و هیچگاه قرار نیست بترکیم

دیگر حتی حیوانت به حال ما افسوس می خورند

آیا این زندگیست که برایش لبخند زده ایم؟!

شاید شیطان برنده شد... .

خیابان ها نجوا می کنند از دخترهای انتظار

آه سرد، برای مردی که بردوش حمل می کند بار

آیا این عشقیست که برایش متولد شده ایم؟!

شاید شیطان برنده شد... .

دیگر زلالی معنایی ندارد، آرزو خواهانی ندارد

بر روی میزهای خالی کافه، آسمان چشمانش را می بندد

آیا این پازل پایانی تکمیل شدن است؟!

شاید شیطان برنده شد... .

چه دردناک است خواستن بی دلیل

چه دشوار است بودن در نفس ذلیل

آیا این مقصدیست که برایش راه افتاده ایم؟!

شاید شیطان برنده شد... .

۲۶ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۹ ۱ نظر
رهایی بخش

پشت لبخند

انسان های مختلف از چیز های مختلف می ترسند. گاهی ترس به بعضی از آنها شهامت می دهد. شهامت انجام دادن و تکرار کردن. مردمانی می گویند: از خدا باید ترسید! ولی خداوند خودش می گوید: من مهربانترین مهربانان هستم. پس چرا باید از یه شخصیت مهربان بترسیم؟! شاید این افراد ترسیدن را در حساب بردن می دانند ولی من عقیده دارم که تدبیر تو، تدبیر من نیست.

شاید شما کارگردان یک فیلم ترسناک باشید پس شما با ترساندن پولدار می شوید ولی بعضی ها برای سرگرم شدن می ترسانند... .

جانداران از مرگ پروا دارند، چون وابسته هستند، اما به چه کسی؟ شما به چه کسی وابسته هستید؟ می ترسیم شاید امروز عصر نامه اخراج را در دست بگیریم. می ترسیم شاید صبح جمعه زمانی که فرزندمان بازی می کند زخمی شود. همه ما پشت لبخندمان یک ترس پنهان داریم.

شاید به اندازه ای که به ترسیدن فکر می کنیم به خداوند فکر می کردیم، دیگر جای نگرانی نبود... .

۱۷ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۰ ۵ نظر
رهایی بخش

امیدی دیگر

رویاهای من به سان رودخانه ای خشک شدند. به سان شیری که صدای غرش را از دست داد. به سان کوهی که مدام فرسایش می شود تا اینکه صبحی بر می خیزم و می بینم اثری از کوه نیست. روزی نگاه به قلبم کردم و گفتم چقد مرا دوست دارد؟ بلند شد، نگاهی کرد و سپس رفتنی بدون بازگشت را آغاز کرد؟! 

من همان زباله گردان شهرم که در بچه گی پستانک را در دهانم می مکیدم. من همان پسرکی هستم که در گوشه ای کنج در مقابل ترازویم نشسته ام.

 وقتی می گذرید، میشنوم حرف های پسر بچه ای به مادرش که با چشمان باز می گوید: مادر، من دوچرخه می خواهم. میشنوم کلمات دختری که از پدرش خواسته یک تخت خواب نو دارد و میشنوم پسر جوانی که در حال قدم زدن می گوید:عشقم کجا بودی؟ دلم برات تنگ شد.

ولی اینا برای من رویاهای هست که هیچگاه ساخته نشده است. هیچگاه پدیدار نشدند تا اینکه به طلب شدن برسند.شباهنگام به کنار قبر مادرم می روم و فقط از نوازش هایش دم می زنم، زیرا نمی خواهم مادرم در دنیا دیگر احساس حقارت کند در پیش دیگران.

پدرم می گفت: "روزی انقلاب شد در این خاک برای فقر" و فقر تنها کلمه است که در این خاک نگاشته نمی شود.

حرف من گشندگی شب ها نیست ، صحبت من پابرهنگی روزها نیست.

درد من نیازیست به چیزهای که نیاز نیستند.

آیا بخاطر مرگ والدینم من هم باید بمیرم؟


جشن عاطفه ها آغازی است برای شروع امید دیگر از سوی شما.

۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۹ ۲ نظر
رهایی بخش

ما چشم دوخته

برای بعضی ها رویاها روزی می میرند و آن روز، روزِ مرگ آنهاست. این در حالی است که بعضی ها بی آنکه نبضشان به ایستد، می میرند. آنها تمثیلی از ما هستند. به ما نگاه کنید...

ما رهانیده شدیم تا مردمان اطرافمان در آرامش زندگی کنند.

ما تنها نشین شدیم تا آدم های پیرامونمان بدون فکر کردن به ما سر به بالش بزارن.

این زندگی ماست در این چهارچوب که آدم های سپید پوش با لبخندهای کاذب مراقب ما هستند.

شرم دارم بگوییم ولی ما زندانی هستیم و جرم ما.....

مگر چه آزاری داشتیم؟! آری، بعضی از ما این مکان را دوست دارند اما بیشتر ما فقط برای دادن قرص صبح اینجا هستند.

ما چشم دوخته دَرِ هستیم تا کسی از پاره تنمان قدم بگذارد و ما را با آغوش باز گرم کند.

ما چشم دوخته پنجره ای هستیم که نسیم هر بامداد صورتمان را لمس می کند و این تنها تمثیلی هست که می گوید ما هنوز زنده هستیم.


*آسایشگاه سالمندان

۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۳ ۳ نظر
رهایی بخش

ارقام باید تنها باشند

 اگر ما انسانها را ارقام فرض کنیم. در این حال تمام آنها دارای هدف می شوند، هدفی به نام بیان شدند و معنا داشتند. آیا دوست دارید یک عدد باشید؟ شاید دوست داشته باشید جواب یک مسئله باشید. جواب کدام مسئله زندگی تان؟ آن را بیان کنید و اگر درست باشد به آن معنا بخشیده اید. اگر از اعداد تک رقمی باشید قطعا در خانه کوچکی از بازی سودوکو بوده اید. با بازی کردنِ سودوکو شاید از عضو ارقام بودن منصرف شوید! چون در آن می یابید ارقام تنها هستند. اما آنها با همین تنها بودند معنا می گیرند. تنها بودن به خودی خود بعد نیست اگر فرد در این شرایط راضی باشد و میل به تغییر نداشته باشد. آیا شما دارید؟ در بازی سودوکو ارقام باید تنها باشند اما در بازی زندگی انسانها چطور؟ در حالت عام چیزی مطلق نداریم ولی به صورت خاص وجود دارد. ما ارقامی هستیم که می توانیم اندیشه کنیم به جایگاهی که هستیم یا جایگاهی که می خواهیم باشیم. جایگاه شما کجاست؟ ما ارقامی هستیم که گاهی وقتها از تنها بودن متنفر می شویم بنابراین خودمان را جمع می کنیم و عددی تازه به دست می آوریم.


*سودوکو به ژاپنی یعنی ارقام باید تنها باشند.

۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۴ ۱ نظر
رهایی بخش

دیده شدن

هر روز خودمان را در آینه می بینیم. به چه فکر می کنیم؟ وقتی در مقابل آن ایستاده ایم.

شاید بعضی از شما حرف زده اید با خودتان یا خدایتان.

اما کسی با آینه هم صحبت نمی شود! آینه آخرین کسی هست که زمان رفتن ما را بدرقه می کند با نگاهش و اولین کسی هست که زمان آمدن به ما لبخند خوش آمد می زند.

آیا تا حالا به آینه سلام داده اید؟

آینه زنده است و دردی دارد. درد او دیده شدن هست. در واقع شما آینه را می بینید و سپس انعکاسی از خودتان. او بدون کمی یا زیاد روی شما را نشان می دهد، فقط کافیست در مقابلش به ایستید.

باورش سخت هست اما در این دنیا آدم های یافت می شوند که از آینه هراس دارند. به نظرتان از چه چیزی می ترسند؟

او توانایی نمایش هر چیزی را دارد اما زمان هر چیزی متفاوت است. برای دیدنِ مرتب بودن مو کمتر از یک دقیقه زمان کافیست اما برای دیدنِ....

حتی یک آینه می تواند به شما چیزهای بیاموزد به شرط آنکه نحوه گفت و گو با آن را آموخته باشید.

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۶ ۱ نظر
رهایی بخش

آخرین دادگر

به نام خداوندِ دهشکار، به نام خداوندِ کردگار
دیر زمانی است که سعی می کنم خوب را از بد و شر از نیک بیابم.
دیر زمانی است که نگاه می کنم به آنچه در اطرافم رخ می دهد.
متاسفم، هر چه به پیرامون رخ می دهم. کار پسندیده ای نیست که بر لبم لبخند نقش ببندد.
پرسه جو کرده ام و دیدم نگاه من با نگاه دیگری یکیست و آنها هم نمی بندند تبسم ای.
روزگاریست که فریادها فریاد حق نیستند. عیب از کیست؟
از من است؟ که فریادم به کس نمی رسد. یا از؟
من جوانم. خونِ چکیده از اثابت خمپاره ای بو نکرده ام. آوار سقف ها از برخورد موشک ندیده ام.
اما از من تقاص چه چیزی می خواهید؟ اینکه نبودم؟
مرا می خواهید محصور کنید! نمی خواهم آقا. این بهشت اجباری را.
اگر این نیست.پس بگو با من درد چیست؟
درد هست و درمانی نیست.
به من آموخته اند بزرگانم که به بزرگان احترام بگذارم. اما وقتی به ناموسم احترام نگذارند، افرادی که ذکرشان نام توست، اعمالشان به گفته خودشان سخن توست.....
پس به چه کسی امید ببندم، جز به آخرین دادگر، امید داشتن.            
------------------------------------------
برسد به دست محمد ابن الحسن العسکری
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۹ ۲ نظر
رهایی بخش

غریبه پسند

غریبه گان قابل ستایش اند برایمان. در طول عمرمان به دنبال الگو می گردیم. دیگران برایمان زیباترند. در مورد دیگری حرف می زنیم و کارهایش را می دانیم، او را ستایش می کنیم.

آنان محبوب اند می دانی چرا؟ چون زندگی شخصیشان را نمی دانیم. چون با آن ها هم اتاق نبوده ایم. از ما درخواستی نداشتن و ما از آنها نداشته ایم. چون آنان مدام به ما لبخند می زنن.

سرگردانیم زیرا نمی خواهیم قبول کنیم که دیگران اشغال شده اند و ما باید شخصیت خودمان باشیم. نمی خواهیم چیزی جدیدی باشیم، می خواهیم همان چیزی باشیم که دیگران می پسندند. دیگر خویش برایمان اهمیتی ندارد. حال دیگران بر ما حکمفرمانی می کنند بی آنکه بدانند ارباب اند. بدون تختی، بی آنکه انگشترِ روی انگشتشان را بوسیده باشیم.

به دنبال نام ها می گردیم، چون نام خودمان قهرمانِ نیست! به دنبال مدل لباس می گردیم چون پوششمان شیوه قهرمانان نیست. طرز صحبت عوض می کنیم چون نحوه گفتن واژه هایمان شیوه قهرمانان نیست. ما دیگر با خودمان صحبت نمی کنیم و به جای آن حرف های قهرمانانمان را لایک می زنیم.

ما دیگر انسان نیستیم. ما شبه انسانیم.

۱۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۹ ۱ نظر
رهایی بخش

فقر محبت

در این زمان بیشتر از هر زمان دیگری می شود دید که احترام جنسیت های مخالف نسبت به هم به حدی رسیده است که به سختی می توان نقطه امیدی دید. این رفتار که ابتدا در فضای مجازی و سپس به صورت تدریجی به دنیایی واقعی را یافته است1.

چرا این گونه شده است؟ ایراد کجاست؟

اغلب جوانان دارای کمبودی هستند که آن را فقر محبت می نامم. ما در گذشته نه چندان دور، چنین مشکلاتی را داشته ایم ولی نه تا این حد تکثیر یافته و حتی در گذشته بعد از حادثه ای2 ، این کمبود برطرف می شد اما اینک تکثیر بدون هیچ مانعِ  در حال افزایش است.

اولین سر نخ که منشا مشکل را نشان می دهد، خانواده است. افرادی که نام والدین را از طریق گوششان می شوند3 در حالی که اصلاََ با مسولیت یک ولِد آشنای و نیز آموزش ندیده اند. زمانی این مشکل حاد می شود، که نوزادی ناخواسته به دنیا می آید.

ما در جامعه مان در مورد آموزش چه علمی و چه آموزشی4 به صورت کامل به مشکل خورده ایم و حتی حاکمیت در حال حاضر آن را رها کرده است!

این کمبود آن چیزی است که ما به صورت عام "فرهنگ" می نامیم. فرهنگی که از آن فقط دارد یه کتاب باقی می ماند، کتابی که دیگر تا نمی خورد.

هشدار

به ما حمله شده است!

کسی صدایم را می شنود؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1)البته در زندگی واقعی یعنی قبل از فضای مجازی دیده شده است ولی بسیار خفیف بوده است.

2)منظورم از حادثه برخورد خانواده است. و حتی در حادثه ذهنی (شکست عشقی) یا حادثه جسمی باعث می شد که فرد بیابد رفتارش نادرست بوده است.

3)کنایه به این است که پدر و مادر شده اند.

4)منظور آموزش رفتاری و تربیتی است.

۰۶ دی ۹۶ ، ۲۰:۵۹ ۱ نظر
رهایی بخش

رهایی بخش

◾️SAOSHYANT◾️