۲۵ مطلب با موضوع «خود خیالی» ثبت شده است

بی خیال

پرتو خورشید می تاپد بر تختی که من خوابیده ام

شاخه های درختان لبخند می زنند بر پنجره اتاق من

کوهستان مدهوش است از این صبح

نسیم با لاک پشت هم سفر می شود به سمت دهکده

خنده های قهوه لبریز از عشوه های من شد

 کتاب باز از عشق می گوید

پرستو از فردایی بزرگتر شدن خانواده

خاک از بارانی که امشب به ملاقاتش می آید

همه خوشحال، خرسند،

همه عاشق امروز و فردا.

بی خیال گذشته،

وقتی به هم نگاه دوخته ایم.

۰۴ دی ۹۷ ، ۱۲:۵۰ ۱ نظر
رهایی بخش

افول

من چقد گناهکارانه تو را تصور می کنم. من خیلی سریع تو را در آغوش می گیرم. بار دیگر با صدایت مرا محو تماشایت کن. بار دیگر برای معنا بخشیدن به هستیم تو را نجوا می کنم. چقد غیر دسترس بودن تو را برنداز می کنم. بارها من به تو می رسم اما این کافی نیست وقتی تو به من نمی رسی... .

شکاف بر روی لبانم، تشنه بوسه توست. پنجره ایوان چشم انتظار لبخند توست. اما نیستی و چقد غریبانه این متن رو به افول می رود. داشتن تو یک خواسته نیست. یک زندگیست. که شب ها با تو پلک می بندد و بامداد در سجود چه اندازه تو را صدا کند، تا تو از درگاهت به آن طلوع کنی؟ 

"هیچ ﺑﯿﺸﻪ‌ﺍﯼ ﺑﯽ‌ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﺯ ﻫﻢ‌ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎ

ﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽ

ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪﻩ

ﻣﮕﺮ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻨﻢ

ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﻡ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ

ﺑﯽ‌ﺁﻧﮑﻪ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺩﺭ ﻧﻔﺲ‌ﻫﺎﯾﻢ"1

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- "                " از احمد شاملو/۲۱ آذر ۱۳۰۴.

۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۰ ۱ نظر
رهایی بخش

تنهای تنها

تاریکی می آید بدون اینکه برای من نامه ای فرستاده باشد. خورشید بار دیگر بدون دست تکان دادنی می رود تا خاطرش در یادم تلخ بماند. و نسیم تنها رهگذر من است که تنهای مرا برای اندک زمانی شلوغ می کند. تک دکمه پالتویی پاره ام را می بندم تا نسیم از بودنش خجالت نکشد. همیشه از سفرهایش می گوید و من در سکوت طعم مکان ها را مزه می کنم. وقتی آن آخرین برگِ شاخه درخت را تکان می دهد یعنی من تنهای تنها هستم. زمانی کمی می گذرد تا ستاره دنباله دار آسمان شب را بشکافد و آنگاه کوهسار آن را ببلعد. زمان همچنان در حال گذشتن است تا صدای آشنا از لا به لای شنزار گوشم را تحریک کند. موش گم گشته راه که برای دور کردن سمور مادر از لانه اش خیلی دور شده است.
تنهای برای دیگری تلقین یک باور است و برای من تلقین یک خواستن...
۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۴۶ ۳ نظر
رهایی بخش

شاه بیت ها

ابر آسمان را پنهان می کند و باران برای نشان دادن بودنش زمین را در آغوش می گیرد و ما در سایبان کوچک این پارک جان پناهی گرفته ایم. سنگ فرش های پارک برای جا پاهایست که از حرکت لذت ببرن ولی این میان همه بر روی نیمکت نشسته اند. آنها نه به برگ های ریخته شده می نگرند و نه به بودنشان در اینجا. آنها آمده اند تا نشان دهند با تمدن هستند. اثباتش عکسیت که رهگذری از لبخندشان می گیرد. من و اربابم اینجا نشسته ایم تا از فردایی براشان بگوییم که در امروز خویش مانده ایم. از هاله خورشیدی بگوییم که فردا سر خواهد زد در زندگیشان، از نغمه ای خوش که سروده خواهد شد در بد شانسی احوالشان. در این بازار هر کدام به نسبت خویش سهمی می برد. خریدار خبر خوش، من1 و اربابم نان و دیگری خدا بیامرزی2! باران کم کم نم نمش را به انتها می رساند و به خواب عمیقی می رود اما ابرهای خشمگین اینگار حوس پیاده شدن از این اسب چموش روزگار ندارند. ارباب شاه بیت ها را در محفظه ای آسیب ناپذیر می گذارد و مرا بر دوش، و آنگاه سفری به سوی خانه را بر می گزیند.

-------------------------------------

1- طوطی ای که بیت ها را با نوکش انتخاب می کند.

2-منظورم زمانی است که خواننده بعد از خواندن بیت یه خدا بیامرزی نصیب لسان الغیب (حافظ) می کند.

۲۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۱ ۰ نظر
رهایی بخش

هاله حسرت

بر سیاهی ماتم زده و اشک های باران سرازیر شده. باز خاطرم می آید که آن شب، قصه آخر را نیمه تمام خواندیم و تو بدون گم کردن نگاهت از چشمانم خوابت برد. تاریکی گسستن را آغاز کرد و تو خوابت را رها نکردی و من چشم انتظارِ پلک زدنت ماندم. با دست کشیدن روی گونه ات، حقیقت تلخ نمایان شد و زمان برای من متوقف. او با خود تو را برد بی آنکه از من سوالی بپرسد؟ زندگی مرا دزدیده اند زمانیکه می انگارم کسی نیست. دیگر نمی توانیم دیدارمان را تقسیم کنیم و آینه دیگر تو را نشان نمی دهد. عطر گلِ تو دیگر برایم بازتاب آمدنت نخواهد داشت. من در این هاله حسرت باز مانده ام تنها و اینبار سوزش زخم با یاد نگاهت شدیدتر است.
۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۹ ۱ نظر
رهایی بخش

شهر من

دروازه گشوده شد ولی هیچکس از آن عبور نکرد. می دانی چرا؟

در حوالی کوچه های متروک این شهر صدای خنده کودکانِ بازیگوش نیست.

در انتهای پشت بام های خمیده این شهر هیچکس نیست، که بخواهد با شما دیدار کند.

سخن من از مکانیست، که دور افتاده از نگاه انسان ها...

شهر من به همه جا ارتباط دارد و هیچ مکانی به آن مرتبط نیست!

اینجا همیشه شعری برای خواندن هست.

اینجا همیشه عشقی برای شروع هست.

درختان عاشق شکوفه دادن هستند اما گنجشکان دوست ندارند باشند در کنار آنها!1

 با تمام این ها، این شهر هنوز کامل نیست. آن چیزی کم دارد که خریدنی نیست. 

هر شب مهتاب آن را از من طلب می کند و من هنوز آن را نیافته ام.

آیا تو، آن را ندیده ای؟


1-" اما گنجشکان دوست ندارند در کنار آنها باشند" دوستم میگه: سبک نباید بر اصول غلبه کنه. من مخالف نظرش نیستم. اما دوست دارم اینطور خوانده بشه. همین :)

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۴ ۰ نظر
رهایی بخش

کار من، نگریستن است.

وقتی تو نیستی کار من نگریستن است، به اینکه تو پشت پرده سپید ایوان هستی اما آن را نکش کنار چون تو را تخواهم دید. اینبار روبروی پنجره ایستاده ام و می نگرم که تو پشت پنجره هستی اما گل ها را آب نده، چون من تو را نخواهم دید. این فکر های من است زمانی که آفتاب نیمه ما را در آغوش گرفته است. او زمانی از ایستادن خسته خواهد شد و وقتی این اتفاق انجام شود. زمانش رسیده تا تو را لمس کنم. پس باید دراز بکشم و چشمانم را ببندم. من عاشق این نگریستنم. ایتبار دست در دست همیم زیر کاج های که نَم نَمِ باران دارد برگ هاشو تازه می کند. آری یادم هست. گفتی باران خواهد بارید اما من یادم رفت چتر بیارم...

زمانی که کوهسار از قامت خورشید کم می آورد. زمانی است که تو را باز از دست خواهم داد. این روزگار من است وقتی تو گفتی فراموشم کن و رفتی. من هیچگاه نخواهم نگریست که الان کجایی. هیچگاه نخواهم نگریست کنار کی هستی. برایم مهم نیست.

راستی امشب روی پشت بام منتظرتم...


۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۳ ۳ نظر
رهایی بخش

تقدیم تو

دیشب قلبم سینه ام را شکاف، چمدان را بست و تو یادداشتش نوشت: تو می ترسی، پس من تنها رفتم.

حال خوبم را تقدیم تو می کنم بدون هیچ چشم داشتی، فقط مرا ببوس. 

من به سمت تو می آیم تا تو برای چندمین بار بگویی: دوستت دارم.

آسمان امروز آواز غروب نمی خواند. نیلوفر آبی قصد ندارد امشب برگهایش را باز کند. چون من تو را در آغوش دارم.

باز لباس پوشیده ام که تو را در حال قدم زدن تماشا کنم.

باز دارم می نویسم که به طور تصادفی بیایی اینجا و راز مرا فاش کنی.

تو فقط کمی بیشتر پنجره را باز نگهدار

تو فقط کمی گل های باغچه را بشتر اب بده

۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۰ ۱ نظر
رهایی بخش

بی کرانِ تنهایی من

زمزمهِ روزهایم، آغازگر نامه هایم، نام توست.

تنگه نامت می خواند بعد از من با همان ندای گذشته.

روزگار بی تو، روزگار جهنمی است و از روزگار بی من، بی خبرم.

آفتاب ندای تنهای مرا در قلعهِ کوهسار بازدم می کند.

نهر روان صدای بی کسی مرا در زیر سنگ خاره ها در آغوش می گیرد.

و باد تنها هم دم من است در این بی کرانِ تنهایی من.

چه بد است که فقط نامی از توست.

و چه خوب است که این تنهایی انتظاری برای پایانش هست.

نگاه کن بر قدم های کوتاهم و نوازش کن رو خسته ام را.

زندگی زیباست اگر آسمان آبی کشیده شود و تو آبی آسمان من هستی.

ای زندگی زیبای من، مرا رها مکن.  

۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۶ ۴ نظر
رهایی بخش

دوستت دارم!

از پنجره کلبه به جنگلی که انبوهش اجازه ورود نشانه های خورشید را نمی دهد، نگاه می کنم. دارم تمرین می کنم. خیره می شوم به تنه درختی که قلبی به رویش کشیده ام. خیره می شوم و انگار تو را می بینم. جمله ای در ذهنم دوست دارد بیان شود. او را بر روی دفتر ثبت می کنم، می نویسم: دوستت دارم.

اما،اما من چگونه بدون اینکه گرمای دستهایت را بچشم دوستت دارم! شاید دروغ می گویم. ولی نمی توانم وقتی هستی تپیدن قلبم را انکار کنم.

من دوستت دارم بی آنکه چرخش نگاهت را چشیده باشم.

من دوستت دارم بی آنکه بر روی نیمکت پارک نشسته باشم و به حرفهایت چشم ببندم....

۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۸:۲۹ ۳ نظر
رهایی بخش

رهایی بخش

◾️SAOSHYANT◾️