رهایی بخش

من می نویسم به این نیت که نوری از خود بر من ساطع خواهد کرد. "بوبن"

شاه بیت ها

ابر آسمان را پنهان می کند و باران برای نشان دادن بودنش زمین را در آغوش می گیرد و ما در سایبان کوچک این پارک جان پناهی گرفته ایم. سنگ فرش های پارک برای جا پاهایست که از حرکت لذت ببرن ولی این میان همه بر روی نیمکت نشسته اند. آنها نه به برگ های ریخته شده می نگرند و نه به بودنشان در اینجا. آنها آمده اند تا نشان دهند با تمدن هستند. اثباتش عکسیت که رهگذری از لبخندشان می گیرد. من و اربابم اینجا نشسته ایم تا از فردایی براشان بگوییم که در امروز خویش مانده ایم. از هاله خورشیدی بگوییم که فردا سر خواهد زد در زندگیشان، از نغمه ای خوش که سروده خواهد شد در بد شانسی احوالشان. در این بازار هر کدام به نسبت خویش سهمی می برد. خریدار خبر خوش، من1 و اربابم نان و دیگری خدا بیامرزی2! باران کم کم نم نمش را به انتها می رساند و به خواب عمیقی می رود اما ابرهای خشمگین اینگار حوس پیاده شدن از این اسب چموش روزگار ندارند. ارباب شاه بیت ها را در محفظه ای آسیب ناپذیر می گذارد و مرا بر دوش، و آنگاه سفری به سوی خانه را بر می گزیند.

-------------------------------------

1- طوطی ای که بیت ها را با نوکش انتخاب می کند.

2-منظورم زمانی است که خواننده بعد از خواندن بیت یه خدا بیامرزی نصیب لسان الغیب (حافظ) می کند.

۰ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

دیدار

من به مرگ زنگ می زنم!

ولی مدام قطع تماس می کند؟

حتی مرگ نمی خواهد با من دیدار داشته باشد.

چه دنیایی تنهایی...

۸ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

من

من 

از درون می سوزم

و تو با لبخند برونم بی گمان

حدس می زنی خشنودم!

من 

با بارانی می گریم

که تو بی گمان 

می پنداری خیس شده ام!

من 

دیر زمانیست که رویاهایم را زیر پا گذاشتم

و در خیالم آنها را زنده نگه می دارم تا هر بار فرو می روم در آنها، زجر بکشم.


۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

چه کسی؟!

چه کسی می داند؟!
چه کسی می پرسد؟!
بعد از این علامت های سوال
چه کسی
نگاهش را بر می گرداند؟!
۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

حمل کننده!

من در اتاق تاریک نشسته ام و از پنجره به پرتو های نوری که برگ های لیمو را بر افراشته می کند نگاه می اندازم. من دراز می کشم در وسط اتاق و به پنکه سقفی خیره می شوم که چگونه بدون اراده مرا نوازش می کند. من به دنبال چیستم؟ روزهایست که فهمیدم که نیست کیستم؟

این روزها من حمل کننده کتابهایم هستم نه خواننده آنها! انگشتانم خسته از نوشتن حرفهای که معنای برای من در حال ندارند. دیگر پاهایم میل طی مسافتی فقط برای رفتن، ندارند و سرم لک زده برای چرخشی.

کابوس هر شبم نبودنم نیست. فرار از بودن است

من در بودن های هستم که هستن در نبودن ها 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم این را پرسـید!

من بـه او خندیدم.

کــمـی آزرده و حـیرت زده گــفــت :

روی دیوار و درختـان دیدم

بازهم خندیدم !

 گفت دیروز خودم دیـدم

پسر همسایه پنج وارونه به

 مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت ؛

که طفلک تـرسید !

بغلش کردم و بوسیدم؛

 و با خود گفتم

بـعدها وقتی غـم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بـی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد ... !

                           

                                                                         سهراب سپهری

                                                                                     متولد:15/مهر/1307

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

صدای آغوش گرفته

می چکد وزنهِ زنگوله ای که بزغاله سپیدی با هر گام در پشت مادرش به صدا در می آورد.

می ریزد برگ های رنگ باختهِ باغی که برای قطره آبی فریاد بر می آورند.

می تراود نم نمِ بارانی که آسمان در انتظار شب پیامی برای زمینِ آفتاب گرفته دارد.

می درخشد پرتو نوری برای روشنایی دوباره این ده. که مدتیست ظلمات را در آغوش دارد.

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

حق دفاع

نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیده‌ایم چون فقط کتاب‌هایی را خواندیم که خدا نوشته و شیطان هیچگاه حق دفاع از خود را پیدا نکرده ...

                                                                                          ساموئل باتلر

۳ نظر ۰ موافق ۱ مخالف

حسرت

فریادی بر می آید از مردابی خسته

او دلش را به زلالی اب رودی داده است که به سمت عشقش پیش می رود

یکجا تنها نشسته و مدام به گل های چسبیده به تنش خیره می شود

تنهای برای او معنای دیگری دارد

او مدام در نبودنهاست و بودن ها حسرتی برای نبودنهاست

۱ موافق ۰ مخالف

دارم میمیرم

من دارم میمیرم واین آخرین واژه های من است بر روی این نقطه.

من دارم میمیرم و این آخرین بخارهای نفس من است بر روی این صحفه.

من دارم میمیرم و کسی نیست بالای تختم تا بگیرد دستانم و آخرین نشان زنده بودن را به من انتقال دهد.

من دارم میمیرم  و کسی نیست تا برایم دعا کند تا شاید گناهایم شوند شُسته.

۰ موافق ۰ مخالف

صدای من

من یک بچه دهاتیم

و صدایم از کوهاست از دشتهاست

و صدای من از پرسه گله هاست

صدای من بر می خیزد از شعله آتشی که مادرم بحر ناشته می سوزاند هیزمی

افکار من از گلی است که رنگ می دهد از شکافِ صخره ای

آسمان جلوه گر روزهای سرگشته من است

کوهستان نمایان گر روزهای تشنگی من است

من آن پسرک نادانِ لب چشمه که تلمیح می زند، آرام آرام دخترک خوش اندامِ لب رود

رود جاریست و پاهایم خنک است از گذر آن

روزگاریست که زندگی من بحر اینها می چرخد.

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دفتر زندگی

شکافی در درون مرا می رباید به سمتی که آرزوی دیرینه ام نبودن است. اما گام بر می دارم به مکانی که نمی خواهم باشم و این خواستن و نتواستن ادامه دارد.
دفتر زندگی ام را باز کردم و به حرف های گذشته ام نگاهی انداخته ام.
تفاوتی نیست، میان دیروز تا امروزم.
مشکل چیست؟
خواستن و نتواستن؟
یا
نتواستن و خواستن؟
۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

یادداشت

دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می‌کنم. روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند. و تماشای من ابعاد تازه‌ای می‌گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده‌ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش اُرگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. 

وقتی که پدرم مرد، نوشتم: "پاسبان ها همه شاعر بودند. "

حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکّه بود و گرنه من می‌دانستم و می‌دانم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آن قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی‌گردد. دنیا در ما ذخیره می‌شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می‌خورد. وقتی که به این کُنارِ بلند نگاه می‌کنم، حتی آگاهیِ من از سیستم هیدرولیکیِ یک هواپیما، در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد. دنیا در ما دچار استحالهٔ مداوم است. 

من هزارها گرسنه در خاک هند دیده‌ام و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبک دهانم را عوض کرده است و من دِین ِخود را ادا کرده‌ام.

                                                                                     سهراب سپهری

                                                                                      آبادان / 7 / فروردین

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

امیدی دیگر

رویاهای من به سان رودخانه ای خشک شدند. به سان شیری که صدای غرش را از دست داد. به سان کوهی که مدام فرسایش می شود تا اینکه صبحی بر می خیزم و می بینم اثری از کوه نیست. روزی نگاه به قلبم کردم و گفتم چقد مرا دوست دارد؟ بلند شد، نگاهی کرد و سپس رفتنی بدون بازگشت را آغاز کرد؟! 

من همان زباله گردان شهرم که در بچه گی پستانک را در دهانم می مکیدم. من همان پسرکی هستم که در گوشه ای کنج در مقابل ترازویم نشسته ام.

 وقتی می گذرید، میشنوم حرف های پسر بچه ای به مادرش که با چشمان باز می گوید: مادر، من دوچرخه می خواهم. میشنوم کلمات دختری که از پدرش خواسته یک تخت خواب نو دارد و میشنوم پسر جوانی که در حال قدم زدن می گوید:عشقم کجا بودی؟ دلم برات تنگ شد.

ولی اینا برای من رویاهای هست که هیچگاه ساخته نشده است. هیچگاه پدیدار نشدند تا اینکه به طلب شدن برسند.شباهنگام به کنار قبر مادرم می روم و فقط از نوازش هایش دم می زنم، زیرا نمی خواهم مادرم در دنیا دیگر احساس حقارت کند در پیش دیگران.

پدرم می گفت: "روزی انقلاب شد در این خاک برای فقر" و فقر تنها کلمه است که در این خاک نگاشته نمی شود.

حرف من گشندگی شب ها نیست ، صحبت من پابرهنگی روزها نیست.

درد من نیازیست به چیزهای که نیاز نیستند.

آیا بخاطر مرگ والدینم من هم باید بمیرم؟


جشن عاطفه ها آغازی است برای شروع امید دیگر از سوی شما.

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان