رهایی بخش

◾️SAOSHYANT◾️

پشت لبخند

انسان های مختلف از چیز های مختلف می ترسند. گاهی ترس به بعضی از آنها شهامت می دهد. شهامت انجام دادن و تکرار کردن. مردمانی می گویند: از خدا باید ترسید! ولی خداوند خودش می گوید: من مهربانترین مهربانان هستم. پس چرا باید از یه شخصیت مهربان بترسیم؟! شاید این افراد ترسیدن را در حساب بردن می دانند ولی من عقیده دارم که تدبیر تو، تدبیر من نیست.

شاید شما کارگردان یک فیلم ترسناک باشید پس شما با ترساندن پولدار می شوید ولی بعضی ها برای سرگرم شدن می ترسانند... .

جانداران از مرگ پروا دارند، چون وابسته هستند، اما به چه کسی؟ شما به چه کسی وابسته هستید؟ می ترسیم شاید امروز عصر نامه اخراج را در دست بگیریم. می ترسیم شاید صبح جمعه زمانی که فرزندمان بازی می کند زخمی شود. همه ما پشت لبخندمان یک ترس پنهان داریم.

شاید به اندازه ای که به ترسیدن فکر می کنیم به خداوند فکر می کردیم، دیگر جای نگرانی نبود... .

۵ نظر

لبخند تلخ

کلمات خشمگین تمام دفتر را احاطه کرده اند. راه فراری نیست. آنها در حالی که داس هایشان را تکان می دهند فریاد می زنند. آنها بسیار عصبی هستند. روزگاریست که من به آنها دروغ گفتم. من از داستانی دم زدم که واقعیت نداشت... . از پایان خوش یه سلام نوظهور گفتم. از پسری که سر مستِ نگاه دختر شد و دختری که حاجتمند نیاز به فریادهای پسر داشت. از غروبی که این بار با دلتنگی به خواب نرفت. از بارانی که اینبار در تنهایی نبارید. من دروغ گفتم... . من ناراحتم نه از عریان شدن واقعیت، از نمایان شدن واقعیت تلخ. من با لبخند تلخ دوست داشتم همسان لبخند های دیگران باشم اما نشد. من جنایتکار آزادی هستم که آزادانه به خویش دروغ گفتم و سپس به قتل رساندم. آری، من آمده محکوم شدنم.

۱ نظر

بهایی خلق

زندگی شاخه ای از بودن است. روزی آفت میگیرد، شباهنگامی یخ می زند و در خرابه ای تکه ای از خویش را نسیب گوسفندِ گرسنهِ جنگ می کند. برگ برای ماندگاری نیست. هیچکس شاخه دیگری را نمی پسندد. انسانها تجاوز کردن در حریم درخت های جا مانده باران. زمانی که تحمیل کردن شاخه ای را بر تنِ درخت دیگری. آنگاه شاد زیستن زمانی که تنه ای در مقابل چشمانشان ضجه وار میمیرد. خود را قدرتمند دیدن وقتی بر بدن درختچه ای میخ ها کوبیدند. همه ما قصه ای گریه دار داریم. اما ما اشک نمی ریزیم، که در این دانستنیم: خلق ما بهایی دارد... .

۱ نظر

هاله عبس

◾️

سنگین ترین حرفم، سکوتم بود.

ناامید ترین کارم، بودنم بود.

و من

در انتهای این هستنم.

شاید بگریزم،

زمانی که زمزمه کنند، 

کودکان بازیگوش، آواز رفتنم را.

◾️◾️

شاید می خواستم،

به شبی آرام قدم بر دارم.

اما

اما در آغاز شب، خویش را تنها دیدم.

ترسیدم، نه از بحر تاریکی،

ترسیدم که در این هاله عبس،

بمیرم در تنهایی خویشتنم.

◾️◾️◾️

من به خوابی رفته ام،

خوابی ایستاده.

و تو

آغاز کابوس من هستی،

و من

پایان شکستی دیگر... .

◾️◾️◾️◾️

۳ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان حق نوشتن و نشر در این وبلاگ برای سوشیانت محفوظ است