آنها زندگی مرا در دست دارند در حالی که نمی دانند، کجا باید بگذارند.

در این خلوتگه سنگی مرا با زنجیر بسته اند. خویش را مقتدر و قابل ستایش می خوانند، آنگاه مرا در این برزخ راکد گذاشته اند. 

شکارچیان از آسمان و زمین من را می خورند و چه بهتر از طمعی بدون تکان.

نالهِ آنها حتی از پشت این بت انسان پرست هویدا می شود. آنها مرا می خوانند و من جز اشک ندارم پاسخی.

روزگاری برای خویش طوغیانی بودم. می شستم،می بردم، می شکستم.

اما حال در این خرابهِ دشت پنهانم.

مرا در این وحشت نیست بامی تا بر سرش بجستم.

مرا گر خود بود این بند شاید آغوش مرگ را می فشاردم.

جرمم چیست؟

جرمم چیست؟