رهایی بخش

من می نویسم به این نیت که نوری از خود بر من ساطع خواهد کرد.

تقاضای مرگ

قریچ قریچ صدای در پشت سرم. نگاهی به تابلو ای ای که  در فاصله 10متریم و مایل به راست است را می نگرم. صدای از دهان مرد مستی است که کاهو می خورد. چرا در پیشگاه من به جای تعظیم چنین صدای در می آورد، نشانهِ تقاضای مرگ است. بر روی صندلی ام تغییر حالت می دهم، اما کاربردی ندارد و هنوز تصویر مرد در مقابل چشمانم هست. پیشخدمت ماریان که مدت هاست از دور مرا می پاید، خدای من تلمیح بار، در این زمان قدم به ستم بر میدارد.
ماریان: مشکلی هست آقا؟
من:چیزی کوچکی نیست، فقط این که شما برای امشب چه برنامه ای دارید؟
به چشم های هم دوخته می شویم و من درچشمانش در حال تصویر کشیدن مرگ این مرد پر صدا هستم. اندکی بعد صدایش می کنند و لبخند زنان می رود.
از جایم بلند می شوم و بر روی صندلی مجاور میز مرد پر صدا می نشینم. با چشم های مست مرا می نگرد  چند ثانیه ثانیه می خواهد دهان باز کند. که می گویم. زنده بودن چیزی مهمی ست اما تقاضای تو پذیرفته شد. در حال خندن
مرد پر صدا:چکار می کنی؟
من:کشتنت؟
مرد از جایش بر می خیزد و تلو تلو کنان شروع به حرکت به سمت در می کند، که قبل از عبور از در می افتد. همه جمع می شوند. اما دیگر دیر است.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان