زمان

◾️زندگی من هنوز در طلاتم موج های پریشان است. 

موج های که زمانی از دور به آنها لبخند می زدم.


◾️زمان می گذرد و از تو فقط عشق می ماند،

با کمی گذشتن از زمان، مفهوم آن را در پوچی جستجو خواهم کرد.

  • سوشیانت

زندگی :) و من :(

زندگی از لذت بردن سخن می راند و من از بی حوصله گی سر صبح. زندگی از امروزی می گوید که باران خواهد بارید و من تو فکر هستم که چه کسی نان تست را گرم خواهد کرد؟ زندگی پنجره را می گشاید و با لبِ خندان می گوید: آسمان شلاق اش را آغاز کرده است و من با ناراحتی به لباس های که روی بند هستن فکر می کنم. زندگی نگاهش را از پنجره بر می دارد و به من چشمک می زند و من به این خیال می روم که ای کاش بیشتر می خوابیدم. زندگی روی مبل در مقابلم می نشیند و از خودش دم می زند و من در حالی که به چشمانش خیره هستم متوجه می شوم که ودکام تمام شده است و تو این باران چتری نیست که سایبان خریدن من شود. زندگی بوسه دل چسب یار را تجسم می کند و من در اندیشه هستم که اگر دختر یک ساله همسایه بالای فک نداشت خیلی بهتر بود. زندگی معنای بودن و نیستن، خواستن و ندیدن شرح می دهد که متوجه می شوم امروز منتظر نامه هستم و چطوری کمتر خیس شوم و نامه را از صندوق بردارم؟ زندگی از پاشدن و گام برداشتن فریاد می زند و من در حالی که گوشهایم را گرفته ام، به یاد می آورم دیروز زنگ به ریئسم نزدم.

  • سوشیانت

درد دیگریست

درد باریدن و نداشتن چتر درد دیگریست

درد دانستن و سخن نراندن درد دیگریست

من از آن پسر بچه ای آرام می گویم که لب پنجره کلاس با اینکه جواب ها را می داند اما نگاهش را از دوردست ها بر نمی کشد. من از آن دختر بچه ای شیرین حرف می زنم که به جای بالا بردن دست ،نگاهش را از مورچه ای که در گوشه کلاس راه خانه را پیش گرفته است بر نمی دارد. رهایی آنها کجاست؟ جز اینکه نامی آشنا بشنوند از دبیری که با لبخند آنها را تماشا می کند....


*روز جهانی لکنت زبان 

  • سوشیانت

شاه بیت ها

ابر آسمان را پنهان می کند و باران برای نشان دادن بودنش زمین را در آغوش می گیرد و ما در سایبان کوچک این پارک جان پناهی گرفته ایم. سنگ فرش های پارک برای جا پاهایست که از حرکت لذت ببرن ولی این میان همه بر روی نیمکت نشسته اند. آنها نه به برگ های ریخته شده می نگرند و نه به بودنشان در اینجا. آنها آمده اند تا نشان دهند با تمدن هستند. اثباتش عکسیت که رهگذری از لبخندشان می گیرد. من و اربابم اینجا نشسته ایم تا از فردایی براشان بگوییم که در امروز خویش مانده ایم. از هاله خورشیدی بگوییم که فردا سر خواهد زد در زندگیشان، از نغمه ای خوش که سروده خواهد شد در بد شانسی احوالشان. در این بازار هر کدام به نسبت خویش سهمی می برد. خریدار خبر خوش، من1 و اربابم نان و دیگری خدا بیامرزی2! باران کم کم نم نمش را به انتها می رساند و به خواب عمیقی می رود اما ابرهای خشمگین اینگار حوس پیاده شدن از این اسب چموش روزگار ندارند. ارباب شاه بیت ها را در محفظه ای آسیب ناپذیر می گذارد و مرا بر دوش، و آنگاه سفری به سوی خانه را بر می گزیند.

-------------------------------------

1- طوطی ای که بیت ها را با نوکش انتخاب می کند.

2-منظورم زمانی است که خواننده بعد از خواندن بیت یه خدا بیامرزی نصیب لسان الغیب (حافظ) می کند.

  • سوشیانت

دیدار

من به مرگ زنگ می زنم!

ولی مدام قطع تماس می کند؟

حتی مرگ نمی خواهد با من دیدار داشته باشد.

چه دنیایی تنهایی...

  • سوشیانت

من

من 

از درون می سوزم

و تو با لبخند برونم بی گمان

حدس می زنی خشنودم!

من 

با بارانی می گریم

که تو بی گمان 

می پنداری خیس شده ام!

من 

دیر زمانیست که رویاهایم را زیر پا گذاشتم

و در خیالم آنها را زنده نگه می دارم تا هر بار فرو می روم در آنها، زجر بکشم.


  • سوشیانت

چه کسی؟!

چه کسی می داند؟!
چه کسی می پرسد؟!
بعد از این علامت های سوال
چه کسی
نگاهش را بر می گرداند؟!
  • سوشیانت

حمل کننده!

من در اتاق تاریک نشسته ام و از پنجره به پرتو های نوری که برگ های لیمو را بر افراشته می کند نگاه می اندازم. من دراز می کشم در وسط اتاق و به پنکه سقفی خیره می شوم که چگونه بدون اراده مرا نوازش می کند. من به دنبال چیستم؟ روزهایست که فهمیدم که نیست کیستم؟

این روزها من حمل کننده کتابهایم هستم نه خواننده آنها! انگشتانم خسته از نوشتن حرفهای که معنای برای من در حال ندارند. دیگر پاهایم میل طی مسافتی فقط برای رفتن، ندارند و سرم لک زده برای چرخشی.

کابوس هر شبم نبودنم نیست. فرار از بودن است

من در بودن های هستم که هستن در نبودن ها 

  • سوشیانت

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم این را پرسـید!

من بـه او خندیدم.

کــمـی آزرده و حـیرت زده گــفــت :

روی دیوار و درختـان دیدم

بازهم خندیدم !

 گفت دیروز خودم دیـدم

پسر همسایه پنج وارونه به

 مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت ؛

که طفلک تـرسید !

بغلش کردم و بوسیدم؛

 و با خود گفتم

بـعدها وقتی غـم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بـی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد ... !

                           

                                                                         سهراب سپهری

                                                                                     متولد:15/مهر/1307

  • سوشیانت

صدای آغوش گرفته

می چکد وزنهِ زنگوله ای که بزغاله سپیدی با هر گام در پشت مادرش به صدا در می آورد.

می ریزد برگ های رنگ باختهِ باغی که برای قطره آبی فریاد بر می آورند.

می تراود نم نمِ بارانی که آسمان در انتظار شب پیامی برای زمینِ آفتاب گرفته دارد.

می درخشد پرتو نوری برای روشنایی دوباره این ده. که مدتیست ظلمات را در آغوش دارد.

  • سوشیانت
Designed By Erfan Powered by Bayan