رهایی بخش

من می نویسم به این نیت که نوری از خود بر من ساطع خواهد کرد.

دفتر زندگی

شکافی در درون مرا می رباید به سمتی که آرزوی دیرینه ام نبودن است. اما گام بر می دارم به مکانی که نمی خواهم باشم و این خواستن و نتواستن ادامه دارد.
دفتر زندگی ام را باز کردم و به حرف های گذشته ام نگاهی انداخته ام.
تفاوتی نیست، میان دیروز تا امروزم.
مشکل چیست؟
خواستن و نتواستن؟
یا
نتواستن و خواستن؟
۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

یادداشت

دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می‌کنم. روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند. و تماشای من ابعاد تازه‌ای می‌گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده‌ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش اُرگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. 

وقتی که پدرم مرد، نوشتم: "پاسبان ها همه شاعر بودند. "

حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکّه بود و گرنه من می‌دانستم و می‌دانم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آن قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی‌گردد. دنیا در ما ذخیره می‌شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می‌خورد. وقتی که به این کُنارِ بلند نگاه می‌کنم، حتی آگاهیِ من از سیستم هیدرولیکیِ یک هواپیما، در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد. دنیا در ما دچار استحالهٔ مداوم است. 

من هزارها گرسنه در خاک هند دیده‌ام و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبک دهانم را عوض کرده است و من دِین ِخود را ادا کرده‌ام.

                                                                                     سهراب سپهری

                                                                                      آبادان / 7 / فروردین

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

امیدی دیگر

رویاهای من به سان رودخانه ای خشک شدند. به سان شیری که صدای غرش را از دست داد. به سان کوهی که مدام فرسایش می شود تا اینکه صبحی بر می خیزم و می بینم اثری از کوه نیست. روزی نگاه به قلبم کردم و گفتم چقد مرا دوست دارد؟ بلند شد، نگاهی کرد و سپس رفتنی بدون بازگشت را آغاز کرد؟! 

من همان زباله گردان شهرم که در بچه گی پستانک را در دهانم می مکیدم. من همان پسرکی هستم که در گوشه ای کنج در مقابل ترازویم نشسته ام.

 وقتی می گذرید، میشنوم حرف های پسر بچه ای به مادرش که با چشمان باز می گوید: مادر، من دوچرخه می خواهم. میشنوم کلمات دختری که از پدرش خواسته یک تخت خواب نو دارد و میشنوم پسر جوانی که در حال قدم زدن می گوید:عشقم کجا بودی؟ دلم برات تنگ شد.

ولی اینا برای من رویاهای هست که هیچگاه ساخته نشده است. هیچگاه پدیدار نشدند تا اینکه به طلب شدن برسند.شباهنگام به کنار قبر مادرم می روم و فقط از نوازش هایش دم می زنم، زیرا نمی خواهم مادرم در دنیا دیگر احساس حقارت کند در پیش دیگران.

پدرم می گفت: "روزی انقلاب شد در این خاک برای فقر" و فقر تنها کلمه است که در این خاک نگاشته نمی شود.

حرف من گشندگی شب ها نیست ، صحبت من پابرهنگی روزها نیست.

درد من نیازیست به چیزهای که نیاز نیستند.

آیا بخاطر مرگ والدینم من هم باید بمیرم؟


جشن عاطفه ها آغازی است برای شروع امید دیگر از سوی شما.

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

فریادِ مبارز

من می آیم به سمت صخره ای که در هنگام صعودش او را می پرستم. من خواهم آمد به سمت دشتی که پا برهنه قدم برداشتن بر رویش را ستایش می کنم. من معنای موفقیت را حق خویش نمی پندارم. من بهترین کاغذها، بهترین کاکتوس ها را برای خود نمی خواهم. زندگی من سرشار از آمدن ها و نرسیدن هاست و رسیدن تنها آرزوی من نیست. آرزوی من بودن هاست، آرزوی من برآورده خواهد شد وقتی که کودکی جواب سلام مرا با لبخند می دهد. من وقتی به آرزوی می رسم که لذت رسیدن را ببرم. شادی من وقتی است که بزرگتری برایم دعا خیر می کند، شادی من وقتی است که نشان خوب بودن را به خودم می دهم. روزی این زندگی را تقسیم خواهم کرد ولی من از آرزوی هایم نخواهم کاست بلکه به آنها خواهم افزود. عمر خود را زمانی تباه خواهم کرد که در آن خاطره لبخند نداشته باشم. من خوشحالتر از باران می بارم و غمگین تر از رود جاری می شوم. زندگی من فریاد یک مبارز است، فریادی که برای بلند شدن دوباره کشیده می شود. مبارز هیچگاه از شکست خجالت نخواهد کشید اما ناراحت است.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

هاله حسرت

بر سیاهی ماتم زده و اشک های باران سرازیر شده. باز خاطرم می آید که آن شب، قصه آخر را نیمه تمام خواندیم و تو بدون گم کردن نگاهت از چشمانم خوابت برد. تاریکی گسستن را آغاز کرد و تو خوابت را رها نکردی و من چشم انتظارِ پلک زدنت ماندم. با دست کشیدن روی گونه ات، حقیقت تلخ نمایان شد و زمان برای من متوقف. او با خود تو را برد بی آنکه از من سوالی بپرسد؟ زندگی مرا دزدیده اند زمانیکه می انگارم کسی نیست. دیگر نمی توانیم دیدارمان را تقسیم کنیم و آینه دیگر تو را نشان نمی دهد. عطر گلِ تو دیگر برایم بازتاب آمدنت نخواهد داشت. من در این هاله حسرت باز مانده ام تنها و اینبار سوزش زخم با یاد نگاهت شدیدتر است.
۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تضاد درونی

من نمی توانم فراتر سخن بگویم زیرا هنوز اندیشه ام بزرگ و کامل نیست. اما سعی دارم دانه های نرم و سبزی که از خاک سر بر آورده اند را رشد دهم. پس پیش می روم. ما چه کسی هستیم و به کجا سوق می یابیم؟ کتاب ها را کنار بگذارید و آن چیزی که خودتان لمس می کنید و البته باورش دارید را بازگو کنید. این کافی نیست، از ثروت فراتر روید،از ازدواج بگذرید و جهان جاویدان را نادیده بگیرید. آیا همین ها تنها هدف خلقت هستند؟ ما به دنبال هدف واقعی هستیم. ما برای قدم زدن آمداه ایم پس دلیل بودن طبیعت چیست؟ جهان بر چه معیاری هست؟ آیا برای ما هستند یا ما جزئی کوچکی از آن هستیم؟ آیا ما باید آن را بپذیریم یا آنها ما را؟ ما در مثل های ذکر شده دخل تصرف داریم. آیا این نگاه، نگاه آنها هم هست؟ کدام یک نیازمند دیگریست؟ علامت سوال ها را نزدیکتر می کنم. آیا امر های دین نهی های واقعیت نیست؟ آیا دین متکی به ماست یا ما متکی به دین هستیم؟ زادروز ستاره ای را می یابیم، پرتو نورش را می سنجیم و مرگش را تخمین می زنیم. آیا نبود یک ستاره در دنیا حس می شود؟ 

ما و تمام اقلام جهان نیازمند هم هستیم؟، متکی به هم هستیم؟ یا به سان همسایگانِ در کنار هم زندگی می کنیم؟. شاید روزی از خواب برخیزیم و خودمان را به سان موشی ببینیم که داریم گویی متحرکی را در قفسی می چرخانیم. آیا می توانید باز جواب دهید ما برای هدفی آفریده شده ایم؟


* من هنوز جوابی برای علامت سوال ها ندارم.

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

ته مانده

من در تلاطم نبودن ها هستم. در تلاطم خواستن ها و نرسیدن ها. در پشت دیواری که سالیانیست وعده آوار کردنش را در سرم می پرورانم. 

من در رویا به سر می برم که هیچگاه پایان نمی یابد و روزی دیگر با لباسی دیگر به سراغم می آید. من مسخره دل خویش شده ام که هر لحظه به رنگی دیگر این تابلو سفید را لکه دار می کنم.

من بر روی زندگی خویش سنگها انداختم به امید اینکه روزی ستونی بسازم ولی هر بار با پرتاب دستی، گوشه ای را زخمی کردم و حال در زیرشان مدفوع شده ام.

من در این تاریکی وعده روشنایی می دهم. وعده چیزی که هیچگاه چشمانم با آن رو در رو نشده اند. من بازگو می کنم صحبتی را، حرفی را، که هیچگاه با انگشتانم لمسش نکرده ام...

زندگی من صحفه ای کتابی است که روزگاریست آن کتاب را بسته ام.

زندگی من به سان مداد نوک شکسته است که مداد تراش را در انگشتان فشرده اش قایم می کند.

زندگی من به سان قلکی است که حسرت صدای سکه ای را به اسکناس می خورد.

زندگی من روزگاریست که تمام هست و اینا ته مانده عشقیست که از مادرم نصیبم می شود...


۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

درست مثل این

 دیدار ما یک اتفاق تکرار نشدن خواهد بود. اگر اینجوری  راحتر فراموش خواهی کرد. پس درست مثل این فکر کن

بوسه های نیمه شب، تلخ ترین مزه بود که خواهی چشید. اگر اینجوری بخاطر رفتنت راحتر خواهی خوابید. پس درست مثل این فکر کن

اگر حرف های عاشقانه ای که می زدی بخاطر این بود که من احساس تنهای موقت نکنم. پس درست مثل این فکر کن

اگر صبح ها که چشم در چشمهایم می دوختی بخاطر این بود که من زیباترین منظره را می دیدم. پس درست مثل این فکر کن

با دستها آویزانم و آخرین امیدم ، ساقه خشکیده درخت بر روی پرتگاه است. او خواهد شکست و تنها همین را از آینده ام می دانم. در دره خواهم افتاد. من نخواهم مُرد در واقع جسدی بو گرفته ام که سالیانیست از مرگم می گذرد.

هر چه گذشته دردناک را مرور می کنم بیشتر می یابم مقصر کیست؟ این تنها سوال من نیست.

حتی یه چوب خشکیده حق انتخاب دارد که خاکستر شود یا تکیه گاه و تو انتخابت را زمانی علامت زدی که تنها نبودی.

تو با جا قدمهای جا مانده ات فقط یه چیز را به من آموختی: عاشق مردی که بهت وابسته نیست، نباش.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

صدا بزن مرا

اگر صدای من را واضح میشنوید یعنی اینکه شما دارید میمیرید!
باید در قبری خوابید تا نم ناکی آسوده خاطری این تاریکی مطلق را لمس کرد. 
من گمشده ای هستم که با خیره سری، مرگ هم به سراغم نمی آید. 
من انسانی تهی هستم که شکست را از بودن ترجیح داده ام. 
منم یه روزی در رویاهام غلط می زدم ولی اینک پلک می زنم و مرگ را انتخاب کرده ام.
این حرف را از یه درخت شنیده ام: لذت بخش ترین کار دنیا، تو رویا ماندن است.
اما شما ها بیدار شده اید، چون در حال دنبال کردن این واژه ها هستید. پس باید بگویم: متاسفم.
الان تو ذهنِ آشفته تان به دنبال راه فرار هستید اما باید بگویم: کلید درها در دست اوست.
با ظاهرِ آرام روی صندلی بشینید و یکی از گزینه های روی میز را تیک بزنید.

{} غرق
{} طناب
{} رگ
{} گلوله
{} سقوط

من هنوز انتخابم را نکرده ام، شما چطور؟
برای اولین بار به ماها حق انتخاب داده اند. پس انتخابتان را تیک بزنید. مگر اینکه اندیشه دیگری داشته باشید.
شما فقط یک انتخاب دارید که جزء گزینه های بالاست. دیگر راهی نیست؟
آره، منم کتابهای زیادی مطالعه کرده ام که جمله های دارند با منظور اینکه همیشه می شود در آغاز قدم گذاشت. ولی ماها دیگر ملولتر از آن هستیم که توان حجمِ این نوشتجات را داشته باشیم و دروازه های دنیایی جاوید گشوده شده اند..
پس تیکتان را بزنید بدون لغزش دست.
فقط کافیست به مرگ بگویید: صدا بزن مرا، صدا بزن مرا...
اینقدر درنگ فقط باعث می شود بیشتر از خودتان متنفر شوید، پس آخرین جوهر را بریزید.
ما روزی خواهیم مُرد. پس بهتر نیست زمان و مکان با انتخاب خودمان باشد؟
نیازی نیست دوباره بپرسم سوال را پس برگه هاتان را تحویل دهید.
اگر تفکر دیگری ندارید؟
 
۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

آینده را به یاد آوریم

با عبور از دشتی به دریایی خواهید رسید و با عبور از صخره ای به قلعه ای پا خواهید نهاد.

تمام این رویدادها تجربه شده اند که ما آن را آموخته ایم. آینده را به یاد آورید تا بتوانید قدم بردارید. آنچه می خواهید در دو چیز است. اندیشیدن به آینده و قدم برداشتن به سمت آینده.

شما می پندارید که بزرگ شده اید اما با اندیشه پیشینیانتان. خورشید امروزتان قطعا خورشید دیروزتان نخواهد بود. پس این خردمندانه نیست که با تفکر گذشته خود را برنداز کنیم.

آری، ما از گوشت و خونِ گذشته ایم اما با تفکر فردا. ما به سمت او پیش می رویم پس بهتر از بدانیم از آن ، چه می خواهیم.

خیلی از ما، معنای شکست را نمی دانیم. ما به هیچ سمتی پیش نمی رویم. آنگاه غبطه شکست را می خوریم.

آینده را به یاد آوریم. شاید در این جهانِ منجمد ناشناس بهترین چیز برای بخاطر سپردن باشد.

آیا شما از به یاد آوردن آینده تان خشنود هستید؟


*فقط در مورد تفکر به آینده یک چیز را فراموش نکنیم" ما نمی توانیم از 10 پله با یک گام عبور کنیم". آینده تان را ریز ریز کنید با هدفی بزرگ.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان