۲۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «saoshyant» ثبت شده است

صدای آشنا

او شروع می کند، با صدای آشنا و از لانه دورتر و دورتر می شود. ولی در نیمه را دلتنگ می شود و به عقب در حالی که به سمت جلوست باز می گردد.

آیا دوست داریم مانند او باشیم؟ او کیست؟ با این که از دو برادرش کم اهمیت است اما راهش یا کارش را درست و بی نقص انجام می دهد.چرا نمی ایستد تا دیگران بدانند او اهمیت دارد.اما در گوشم می خواند نیازی نیست.

او را می شناسید، سالهاست که در گوشه چشمتان خودنمایی می کند اما هیچگاه نامش را نمی برید. شاید دعا می کنید دو برادرش به ایستن یا به عقب باز گردند ولی دعای شما مستجاب نمی شود. چون نامش را نمی برید.

نشانه اش صدایش است، رنگش، بلند و باریک است.او دو برادر ناتنی دارد ولی می رود چون زندگی ای دارد که می خواهد انجام دهد.

او کیست؟


آیا من مرده ام؟

هیچگاه نمی دانستم این قد احمقم.در این دنیا که من آن را ستایش می کنم.آیا زندگی ام مفید هست؟آن قدر که من می اندیشم.مدت هاست که تنفر از  خود دارم.تنفر از خویشتن آدم را رو به جنون می آورد. پروازی در درون محتاجم.حال خوب می دانم چرا!! اما ، نمی دانم کی؟؟ آرزو ها می میرند و آن زمان بد است که جایگزین نداشته باشند.آیا من مرده ام؟

دوباره در خیال می روم،آن روزها را می بینم.روزهای که لبخند ها به سمتم می لغزند.لبخندی بخاطر تلاشم، تلاش؟؟ با خواندنش تعجب می کنم و شرم دارم آن را بر زبانم بیاورم.آیا من آنیم که می بینم؟ به خویشتن می نگرم و قاطحانه می گوییم، نه، من نیستم.این بار دیگر سراغم نمی آید(خیال).اما می دانم در کنجی نشسته و تلمیح وار مرا می نگرد.تا زمانش برسد و آنگاه مرا شکار می کند.آیا باز طعمه می شوم؟

کتاب می خوانم و کمی بعد متعجب می شوم از یه جمله دو حرفی"انسان سودمند".کیست این انسان سودمند؟؟ انسان بودن را درک می کنم و سودمند نگریستن را خوانده ام.اما زمانی که در پشت سر هم می آیند برایم مثل "X" می ماند در ریاضی.انسانی که نفس می کشد؟یا انسانی که تفکر می کند؟سودمند برای خودش؟ یا جامعه اش؟ کدام را می گوید؟؟ و باز از مغز پاسخی نیست،این بار مطمعنتر می گویم.آیا من مرده ام؟ 


خواندن یه کتاب

پدر و مادر ها با تغییر در تفکر به آنچیزی که از فرزندشان می خواهند خواهند رسید مگر اینکه فرزند دارای برنامه معین و خاصی باشد،آنگاه اگر به فرزندتان احترام می خواهید بگذارید و دوستشان دارید آنها را رها کرده و از دور مواظبشان باشید. این ملموس است که ذهن محدود فکر محدود می آورد پس ذهنتان را باز کنید با خواندن یه کتاب.

خواندن یه کتاب

عکاس:سوشیانت


مه های از صبح خفته

زندگی سرشار از هوای مه آلود برای دیدنست.اما نمی شود دید این مه های از صبح خفته.می آیند زمانی که دنیا خوش گذران است.خوش گذران؟در این دنیای از پیش خفته آیا نشانی از مه ها هست؟چرا بیایند زمانی که دو پایانی کارهاشان را حتی بهتر از خودشان انجام می دهند! دیگر مه ی نیست در این دنیایی بی گناهان... .


فریادرس مرگ

در این دنیایی بی گناهان باید به سمت جهنم رفت.هیچکس در این دنیا از نگاه خودش در گورش نمی لرزد و در بهشت ابدی خواهد زیست.

به سمت تاریکی و ناهمواری می روم، به آنجایی که در خیال خودم تنهایم.

می روم تا به امید برسم.امید!!!

امیدی که در این جمع بی آزارهان یافت نمی شود.

می دانم که امیدی نه خواهم دید،اما می روم تا فریاد بزنم در پایان.فریادی به امیدی که برسد.فریادرس مرگ


جمله انقلابی

با دست های خالی نمی شود کاری کرد.با دعا های در حال سکون،دری باز نمی شود.

آیا زمان آن فرا نرسیده که در خویشتن فرو روید؟ و به آنچه می کنید فکر کنید.نیم نگاهی هم کافیست

آیا زمانش نیست که بپرسید برای چه زاده شده اید؟برای چه می میرید؟

گریختن از هوس سخت است.از هر کسی بر نمی آید.

شما نمی توانید اولی باشید ولی با خودتان هست که آخری نباشید.

بیایید دنیایی بهتر بسازیم                        نیم نگاهی کافیست



آغازی با درد

از گذشته به یاد می آورم.همیشه آغازی با عشق داشته ام در هر امری.

اما اینک،افسرده ام.

خوب می دانم چرا؟ای کاش می دانستم؟ چرا نمی خواهم نباشم؟

میشنوم که می گویند:درد و رنج را باید شست.اما من نمی خوام زیرا با شستن، خوبی هایم هم می روند آنگاه دیگر هیچ نقشی در این جهان ندارم.

"نمی خوام باشم فردی پوچ و تهی"




بایگانی