به نظرم اگر می خواهم نویسنده خوبی باشم باید نگاه خوبی داشته باشم. نگاهِ در پیرامون و نگاه در ذهن و بعد بتوانم گواریدن کنم. اما الان میل ندارم در مورد چه باشم بنویسم. می خواهم شما بخوانید چه هستم. می خواهم هر چه دارم بریزم وسط. اول از هر چیزی من یه خانواده دارم و هر چه به سخت ترین دوره زندگیم نزدیک می شوم، می یابم، نه پا به پام بلکه چند گام جلوتر از من قدم بر می دارند. من یه بدن سالم دارم، وقتی چیزی را از دست بدید اهمیتشو می فهمید ولی خیلی حس خوبی هست که باشه و قدردان باشید. عقل سالم، در اینکه کامل نیست، شکی نیست ولی مطمعنم سالم هست. چند جلد کتاب، به نظرم ممکن هست از یه فرد شناختی بدست آورد، وقتی یه نگاه ساده به کتابخانه اش انداخته شود. خودکار، مداد، پاک کن، مدادتراش، ماژیک ( به مقدار لازم). تعداد نا محدودی برگ خام. رایانه، شاید دلیل اینکه عاشق خانم محترمی نشدم همین رایانه ام باشد. آخه با نگاه اول تو 7/6 سالگی عاشقش شدم و حالا بعد از چندین سال هنوز پیوندمان پا برجاست. عزیزان دیگه ای هم هستن ولی اگه اینا نباشند اونوقته که میگم یه جای زندگیم می لنگه. 

زندگی از آن چیزی که در ذهنم می گذرد زیباتر است. من در ابتدا سعی در تداوم این زیبای دارم و بعد اندک اندک زیباترش خواهم کرد.