زندگی از لذت بردن سخن می راند و من از بی حوصله گی سر صبح. زندگی از امروزی می گوید که باران خواهد بارید و من تو فکر هستم که چه کسی نان تست را گرم خواهد کرد؟ زندگی پنجره را می گشاید و با لبِ خندان می گوید: آسمان شلاق اش را آغاز کرده است و من با ناراحتی به لباس های که روی بند هستن فکر می کنم. زندگی نگاهش را از پنجره بر می دارد و به من چشمک می زند و من به این خیال می روم که ای کاش بیشتر می خوابیدم. زندگی روی مبل در مقابلم می نشیند و از خودش دم می زند و من در حالی که به چشمانش خیره هستم متوجه می شوم که ودکام تمام شده است و تو این باران چتری نیست که سایبان خریدن من شود. زندگی بوسه دل چسب یار را تجسم می کند و من در اندیشه هستم که اگر دختر یک ساله همسایه بالای فک نداشت خیلی بهتر بود. زندگی معنای بودن و نیستن، خواستن و ندیدن شرح می دهد که متوجه می شوم امروز منتظر نامه هستم و چطوری کمتر خیس شوم و نامه را از صندوق بردارم؟ زندگی از پاشدن و گام برداشتن فریاد می زند و من در حالی که گوشهایم را گرفته ام، به یاد می آورم دیروز زنگ به ریئسم نزدم.