حلزون آشفته است از بس پسر بچهِ همسایه دست به شاخکهایش میزند.

پرستو سر سرو آواز نمی خواند این یعنی دیگر شنونده ندارد.

هاله صبحگاهی بر صورت چروکم می تابد تا چه چیزی بگوید؟! شروع دوباره؟!

روزگار من آمیخته از درد و رفتن و امید است. درد گذشته، رفتن در حال و امید به آینده.

گاهی باید راه رفت، گاه بگاهی ایستاد و به طور متناوب باید نشست. در حالی که دراز کشیدن هر جایی ممکن نیست. 

به ندرت وقتی پنجره باز هست علاقه به نگاه کردن هست به آنچه در آن سمتش اتفاق می افتد. این یعنی من تنهایم و تو بعضی اوقات این موضوع را فراموش می کنی.