من از گذشته نمی گویم: از آن روز بارانی  روی پل تنهایی و شاید از بودن در کنار ساحل یخ زده قلب ها.

من از حال نمی گویم: از لبخند های رهگذر که در اتاقم خفه می شوند و شاید از درخت سرو حیاط که مدتهاست پرستو بر سر شاخه اش انتظار نکشیده است.

من از آینده نمی گویم: از لبهای که با لب هایت آمیخته خواهند شد و شاید از بامدادی که خورشیدی برای روییدن ندارد.

با تمام این کلمات هنوز تو هستی و شاید منم هستم. من ماهِ هستم که روزها خورشید در جُستجو نخود سیاه به راهش می کند. من کتابی هستم که برای کلمه "خنثی" ممنوع انتشار شدم. دیگر اتاق از بودن من خسته شده است. پنجره از جلب توجه من متفکر است و چراغ از خوابیدن های زیاد کسل است. دیگر باید پنبه ها را از گوشم بیرون کنم، مدتهاست که در این خانه آژیر خطر به صدا در آمده است.