کلمات خشمگین تمام دفتر را احاطه کرده اند. راه فراری نیست. آنها در حالی که داس هایشان را تکان می دهند فریاد می زنند. آنها بسیار عصبی هستند. روزگاریست که من به آنها دروغ گفتم. من از داستانی دم زدم که واقعیت نداشت... . از پایان خوش یه سلام نوظهور گفتم. از پسری که سر مستِ نگاه دختر شد و دختری که حاجتمند نیاز به فریادهای پسر داشت. از غروبی که این بار با دلتنگی به خواب نرفت. از بارانی که اینبار در تنهایی نبارید. من دروغ گفتم... . من ناراحتم نه از عریان شدن واقعیت، از نمایان شدن واقعیت تلخ. من با لبخند تلخ دوست داشتم همسان لبخند های دیگران باشم اما نشد. من جنایتکار آزادی هستم که آزادانه به خویش دروغ گفتم و سپس به قتل رساندم. آری، من آمده محکوم شدنم.