بر دامنه زاگرس ایستاده ام، فقط برای بودن. نه کسی انتظارم را می کشد و نه من چشم انتظارِ کسی را.

در پایینِ کوهسار خشم آلود جز صخره های بی جانِ ثابت هم زبانی نیست.

پاییز برگ های مرا می چیند و بهار آنها را باز پس می گیرد. و این سرگذشت روزهای تکرارِ من است.

منم، تنها در اینجا که تک رهگذرم، دارکوبی است که برای سیر شدن تنهِ بی دفاع مرا سوراخ می کند.

به من بگویید، چه کسی سرنوشت مرا نوشته است، تا از او تنها سوالم را بپرسم:چرا؟

جوابی نمی رسد در این تنگهِ تاریک تنهای من.

تنها انتظارم باد است که بوزد و شاخه های در کنج نشسته مرا بر هم بزند و تنها آرزوی من باران است که ببارد و برگهای غبارآلود مرا تازه کند.

حتی اینها را از من دریغ کرده ای! چرا؟

منم، تنها در اینجا که تنها سر مشقم، شکوفه دادن است.

آیا ندای من را می شنوی؟