زمزمهِ روزهایم، آغازگر نامه هایم، نام توست.

تنگه نامت می خواند بعد از من با همان ندای گذشته.

روزگار بی تو، روزگار جهنمی است و از روزگار بی من، بی خبرم.

آفتاب ندای تنهای مرا در قلعهِ کوهسار بازدم می کند.

نهر روان صدای بی کسی مرا در زیر سنگ خاره ها در آغوش می گیرد.

و باد تنها هم دم من است در این بی کرانِ تنهایی من.

چه بد است که فقط نامی از توست.

و چه خوب است که این تنهایی انتظاری برای پایانش هست.

نگاه کن بر قدم های کوتاهم و نوازش کن رو خسته ام را.

زندگی زیباست اگر آسمان آبی کشیده شود و تو آبی آسمان من هستی.

ای زندگی زیبای من، مرا رها مکن.