رهایی بخش

من می نویسم به این نیت که نوری از خود بر من ساطع خواهد کرد. "بوبن"

تو راه می روی

قدم بر می دارم بدون دلیل پیش بینی شده ای. بدون اینکه محاسبه کنم چقد بر می دارم. من تنها قدم بر می دارم بی آنکه مبدا را بدانم. می روم و کسی نمی پرسد به کجا. می روم و کسی نمی پرسد چرا. به تکه ابری برخورد می کنم. می پرسم: راهت را گم کرده ای؟ می گوید:خیر، من منتظر باد شمالم. لحظه ای سایه اش مرا فرا می گیرد و بعد رها می کند. کم کم عصر فرا می رسد که به نهالی می رسم. از بالای تپه تا به پاینش بیایم مرا نگاه می کرد. می گویم: چرا مرا می نگری؟ جواب می دهد: تو راه می روی. به پاهایم نگاه می کنم. وقتی سرم را بالا می آورم. با لبخندی می گوید:من ندارم. نمی دانم چه باید بگویم. خورشید کم کم دستهایش را تکان می دهد و تاریکی فرا می رسد. شکافی پایین تخته سنگی می یابم. در جلوی شکاف اتش روشن می کنم و همینطور بهش زل می زنم. می گوید: کجا می روی؟ با کمی مکث می گویم: کجا می روم؟

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
حوا ...
۰۸ ارديبهشت ۱۹:۱۹
خیلیا نمی‌دونن دارن کجا میرن... غافل از اینکه خیلیا آرزو دارن جای اون خیلیا باشن! :)

پاسخ :

آره و وقتی بد میشه که بپرسی:کجا دارم می رم؟
:)
حوا ...
۰۸ ارديبهشت ۱۹:۵۹
اتفاقاً همین که به جایی برسیم که از خودمون بپرسیم یعنی هنوز امیدی هست :)

پاسخ :

قانع شدم
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان