قدم بر می دارم بدون دلیل پیش بینی شده ای. بدون اینکه محاسبه کنم چقد بر می دارم. من تنها قدم بر می دارم بی آنکه مبدا را بدانم. می روم و کسی نمی پرسد به کجا. می روم و کسی نمی پرسد چرا. به تکه ابری برخورد می کنم. می پرسم: راهت را گم کرده ای؟ می گوید:خیر، من منتظر باد شمالم. لحظه ای سایه اش مرا فرا می گیرد و بعد رها می کند. کم کم عصر فرا می رسد که به نهالی می رسم. از بالای تپه تا به پاینش بیایم مرا نگاه می کرد. می گویم: چرا مرا می نگری؟ جواب می دهد: تو راه می روی. به پاهایم نگاه می کنم. وقتی سرم را بالا می آورم. با لبخندی می گوید:من ندارم. نمی دانم چه باید بگویم. خورشید کم کم دستهایش را تکان می دهد و تاریکی فرا می رسد. شکافی پایین تخته سنگی می یابم. در جلوی شکاف اتش روشن می کنم و همینطور بهش زل می زنم. می گوید: کجا می روی؟ با کمی مکث می گویم: کجا می روم؟