در کرانه ای حوایی را دیدم. اندکی گذشت و در آن آمیختم. اندکی بیشتر گذشت و دیگر هوایم او شد. زمان می گذرد و او بزرگانی چون خورشید را از دیدگانم محو می کند. او تمامی ندارد و هر چه در آن می نگرم، چیز تازه ای می یابم بی آنکه قبل تمام شده باشد.

روزها در امتدا شب ها می روند و من به او نمی رسم.....

دیگر کافیست.

با خرسندی امید به سمت چهارچوب امید می روم ولی امیدی نیست، بسته است.

خودکار صدایم می کند و به سمتش می چرخم، می گوید: خوشبختی یک لبخنده و مرگ یه چشم بستنه، کدام را انجام می دهی؟

با پوزخندی می گویم: مرگ.

بر روی تختم دراز می کشم و چشم ها را می بندم. بی تو، مرگم هم چرته.

---------------------------

ادامه پست روزی دیگر