حال من

حال من آنقدرها هم بد نیست، نباید اغراق کرد.

نشسته ام در بیمارستان و حالم خوب است. در این همهمه ها گمشده ام و سردرد در مغزم موج می زند. سردرد ، سردرد

سری که درد می کند یا پتکی خورده و یا مشغول است. اما من نه دغدغهِ فرداها را دارم و نه پتکی دیده ام. من نه عاشقم که در خیالم چهره ای را بیابم و نه گرفتار که راه حلی بجویم.

من هنوز هم نشسته ام. در این جا نه بیمارم و نه همراه.

به سانِ گنجشکی هستم که برادرانی قوی تر از خود دارم. همه می دانند من خواهم مُرد، چون همیشه ضعیف ها می میرند. از مرگ هراسی نیست، اما مگر خالق مرا ضعیف خلق کرده است؟ اگر جواب منفی است پس چرا من فقط ضعیفم؟!

تنها دلیلی که برای نشستنم خواهم یافت این است که دیگری نگوید این مکان خالیست.

  • سوشیانت
متنی که نوشتی من هیچی ازش نفهمیدم
می دونم چون خودمم حالمو نمی فهمم.
سردرد هم همینه. نمی دونم چه می خوام.
ممنون بابت نظرتون.
:)
خودتون قانع شدین با این دلیل؟!
در حال حاضر تنها چیزی که میاد به ذهنم برای بودنم در دنیا همینه.
:)
می‌فهمم :)
ممنون که هستی
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan