اما تنهایم

آوار شده است، آنچه می پنداشتم سقف است بالای سرم.

به من تیغهای اهدا شده و خشنود بودم که دشمنانم را خواهم زدایید اما نمی دانستم دوستان را خواهد شست.

خالقم مرا تنبیه می کند، سیلی ای که نمی دانم بحر چه شکستنی است!!

در این بیابان جان دارم،

                               نفس می کشم،

                                                       اما تنهایم.

زیبای بر من نیست که بگوییم:بیایید و در کنارم خود را ثبت کنید.

مدام خاک می نالد که تشنه است. و بارانی هم نیست.

من سبز شدم بی آنکه کسی شکوفه هایم را ببوید.

و باز می نالم و بر زبان می آورم: سرنوشت من چیست؟

------------------------------

از زبان کاکتوس.

  • سوشیانت
احسنت!
ممنون!
:)
دارم به این فکر می‌کنم منم گاهی شبیه به کاکتوس میشم...
گاهی شدن، نیازِ برای بودن.
امیدوارم همیشه نباشه.
:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan