روزی دیگر

بیدار می شوم همچون هر صبح دیگر و آرزوی دارم همچون هر روز دیگر.

بر می خیزم و به پیشگاه پنجره می روم تا شاید اقبال بر من باشد.

اما نیست بسته است، پنجره ای که شده لنز دیدن محبوبم.

با دیدن درختِ صنوبر کنار دیوار، غبطه می خورم به پرستویانی که از جای دور آماده اند تا به من عشق ورزیدن بیاموزند.

بال می زنند، پر می افشانند، تیمار می کنند. آری عاشق اند، عاشق

صورت شکست خورده را با آبی زلال از امید می شویم و به دیدار میز و صندلی می روم و ورق می زنم تا بگذرد و باز شود و ببینم رخ زیبایی.

خیر، نمی آید! آخر کجایی؟ نه کلاسی و نه دیداری داشته ای.

نکند سرمای بیدار شب مریض حالت کرده باشد؟

ای وای بر من که یارم بر تخت است و خویش ایستاده ام.

باید پرسید. آری

جامه عوض می کنم  و به پایین می روم. در لحظه ای که به درشان می رسم. زنگ نواخته می شود و قلبم فقط، آری می خواهد تا از حلقم بیرون بپرد.

باز می شود و خویش است. نگاه ، نگاه ، نگاه.....

در را می بندد.

پرستویان با نوک تلخی مرا می نگارند.

روزی دیگر خواهم گفت. روزی دیگر 

  • سوشیانت
کی؟! فردا؟! فرداها؟!...
شما هم با لب تلخی گفتین :(
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan