شن ها می ترسند از خیس شدن اما چاره ای نیست. با اینکه می دانند با تر شدم انعکاسی زیبای خواهند داشت اما آن را نمی خواهند.

مرغ ماهی خوار مدتی هست که بالهایش را به امید طعمه ای نادان باز کرده است. او خواهد یافت زیرا نادانان کم نیستند.

دیگر خروشی از دریا نمی بینم، دیگر حرکتی از او نیست. خسته است؟ آری. او دیگر امیدی ندارد برای خواستن. دیگر نگاهی ندارد برای دیدن توانش. او حال خوابیده است.

به روی پل چوبی قدم بر می دارم تا برسم به انتهایش، هیچکدامشان اهمیتی به من نمی دهند. خوب می دانند من یکی از آنها هستم. یکی مثل خودشان.

قایقی می آید و این سکوت را می شکند برای لحظه ای. او گوش خراش است اما همه مان به او گوش می دهیم چون تنها او صدا دارد.

صخره هنوز اندهگین است از مرگ دوست با وقارش درخت. می نالد به خدای خود که چرا از این همه درخت در طوفان او را انداخته ای.

ابر های تیره بخت می آیند و آنها آژیر می دهند یا خیس شوید و یا پناهگاهی بیابید و من به عقب باز می گردم به سمت کلبه چون خوب می دانم کسی نیست مرا خشک کند.