بره ای روشن

آفتاب مدت هاست که خویش را از چشمانم پنهان می کند و ابر مدت هاست که بر سر خاک تشنه ام نباریده است.
ما غمگین نیستیم ولی به طرز شگفتی تنهاییم. ما رخ در رخ همیم و باز احساس تنهای می کنیم؟!
او می گوید: سنگ هایم را باهاش کندم و حالا منتظر طلوع جوابم.
تاریکی مدت هاست عاشق روشنایی است ولی دیدار هر بار آنها فقط برای لحظه ای پیش می آید1.
منم یک صحفه کامل خطی از بدی هایم برایش نوشته ام. از آرزوهایم نگفتم و از خوبی هایم دم نزدم.
تاریکی می پرسد سخت نبود؟
چرا ولی اگر بله بگوید. دیگر هیچ وقت ناراحت نمی شود که چیزی ازش پنهان کردم.
از آنروز دیگر هر چه از من میشنود خوبیست.
سرش را پایین می آورد، می گوید: منم گفته ام اگر کنارم بنشینی، لباس تاریکی را از تن بیرون می آورم. گفته ام با هر چرخش زمین می چرخم و یک لحظه تو را رها نخواهم کرد.
ما اینجا نشسته ایم، به فکر بره ای روشن که بیاید و تنهایمان را بچرد.

------------------
1-منظورم زمان گرگ و میش است که هوا نه تاریک است و نه روشن.

* من در این تاریکی نشسته ام، فکر یک بره ای روشن هستم، که بیاید علف خستگی ام را بچرد. (سهراب سپهری)
  • سوشیانت
کاش حداقل امید داشتیم به تموم شدنِ این تنهایی...
اما رهایی چیزی است که بنظرم بهش خواهیم رسید.
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan