رهایی بخش

عروسک کوکی

دخترک می ریزد، دانه ای بر روی زمین و من راه می روم بی آنکه بر دارم، دانه ای.

او به من می خندد، من خوشحالم که دیگری را از بودم، خشنود کرده ام.

اما دیگر خسته ام از یک حرکت در جا. دیگر نمی خواهم فقط راه بروم. می خواهم بال بزنم، سر تکان دهم.

می خواهم به بالا نگاه کنم تا ببینم راست می گویند: آبی رنگ است؟

حس کردن تپش قلب زیباتر است آن است که حس کنید. حیف بر مرغانی که تپش را با دانه ای مبادله کرده اند.

زمان می گذرد و فقط حسرت باقی می ماند.

حسرتی برای من که بوی سبزه زار را نشنیده ام.

حسرتی برای من که در آغوش مادر گرم نشده ام.

منم با یک دکمه کوکی که تحت امر خودم هم نیست.

منم با یک حرکت تکراری، بر روی زمین دشت.

تفکر!
به چیزایی فکر می‌کنید که هست ولی بقیه یا نمی‌خوان یا می‌ترسن بهش دامن بزنن...
ممنون از بودنت
واقعا ممنون
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خواهم آمد ،،
و پیامی خواهم آورد!!
من گره خواهم زد ...
چشمان را با خورشید،
دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب،
شاخه ها را با باد،
آشتی خواهم داد!!
دوست خواهم داشت...
"سهراب سپهری"
پیام های کوتاه
Designed By Erfan Powered by Bayan