یه عشق یه طرفه در کنار پل، مدت هاست که بویش را حس می کنم و باران تازه اش می کند. حال آمده ام تا با چشمهای خویش نظاره گر واقعیت باشم. 

او نمی آید، بدون هیچ نشانه ای. از این که مرا رها کرده گریه نمی کنم، بخاطر اون شب های که در فکرش بوده ام، افسوس می خورم. ولی دیگر کافیست.

اشک هایم را جمع می کنم و راهم را با قدم های محکم بر می دارم. این اشتباه از طرف اوست، چرا من غمش را بخورم. باران باریدنش را شتاب زده می کند اما این بار او حس غمگینی ندارد، او بخاطر خنده اش می بارد. در صحفهِ خاطراتم می نویسم: دیروز نبود، امروز بود، فردا نخواهد بود.

به این میگن: یه پسر قوی. قابل تقدیر است. روزی همدمم را می یابم ولی کی گفته: اگر نیابم خواهم مُرد؟ من که هنوز زنده ام.