من یک بچه دهاتیم

و صدایم از کوهاست از دشتهاست

و صدای من از پرسه گله هاست

صدای من بر می خیزد از شعله آتشی که مادرم بحر ناشته می سوزاند هیزمی

افکار من از گلی است که رنگ می دهد از شکافِ صخره ای

آسمان جلوه گر روزهای سرگشته من است

کوهستان نمایان گر روزهای تشنگی من است

من آن پسرک نادانِ لب چشمه که تلمیح می زند، آرام آرام دخترک خوش اندامِ لب رود

رود جاریست و پاهایم خنک است از گذر آن

روزگاریست که زندگی من بحر اینها می چرخد.