رهایی بخش

چرا بر من نیست؟

تنهایم و دیگر انسانی نیست که بتواند مرا از این تنهایی برهاند. او را در آغوش گرفته ام بی آنکه تپشی برایش داشته باشم. من انسانی هستم که از همنوعانم دورم. بدون آنها آسمان آبی است، بدون آنها بامداد می آید و شامگاه می رود اما نبود چیز دیگری حس می شود. 

اینجا سرزمین من است و من پاس می دارم آن را. در اینجا هیچ چیز رخ نشان نمی دهد، جزء تکه پنجره ای که دشت را نمایان می کند.  نمی توانم بگویم انتخاب من است و حتی نمی توانم بگویم انتخابِ دیگری بود یا خیر. در اوایل امید به گذشتنش هست اما هر چه می گذرد این امید رخ به رنگ می برد.

خسته نیستم،

 آشفته از.... نمی دانم. 

باز به تنهایی می رسم. چرا بر من نیست؟ این تنها چرای زندگانی من است. با تمام این حرفها هنوز نمی دانم مخاطبم کیست!


همم...
...
تنهایی...
به وقتش می‌فهمید
وقتش....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan