روزهایست که خاک سیاه می پوشد و مردمانی می کوشند تا بازگردانند لبخند رفته را.

در زیر تنهِ پوسیده، در لا به لای برگهای خشکیده که (دیگر) بوی پاییز نمی دهند.

نغمه گر خفته است. آری، چشم های برای دیدنش از پلک زدن محروم اند و دست های می خواهند امید را از او بگیرند.

او پیام دهنده دریده شدن خشکیست. بر می خیزد و زمزمه کنان دل خویش را به نسیم رهگذر می سپارد. حال نغمهِ امید را با سرودی خشک در جنگل آفت زدهِ بیابان سر می دهد.

خویش را رهانیده است فقط برای نداشتن.

آواز ها در جسمش می لغزند و با هر نگاهی فروتر می روند، انتهای نیست.

می خواند بی آنکه دلی داشته باشد برای گفتن و شنیدن. در لا به لای برگ های مرده

و با هر دمش(فریادش) پاسخ می دهد به این پرسش:  داروگ، کی می رسد باران؟