نمی دانم زمانی که می خوانی و واژه هایم را دنباله به دنباله می بینی و با هر جمله ای نقش مرا در ذهنت تکمیل تر می کنی، خشنودی از من یا نارحت. نمی دانم در مقابل من قلب می کشی یا خنجر. حتی نمی دانم تو کدام رویایت را به حقیقت پیوند زده ای. یا اصلا در پی رویاها گشته ای و یافته ای.  دوست داشتم در کنارت باشم و به چشمهایت خیره شوم تا ببینم در نگاهت حسرت است یا موفقیت. شاید دیگر تنها نباشی، خواسته هایت را دنبال می کنی؟ از خیالت برایم بگو یا دیگر بزرگ شده ای.  مرا فراموش کرده ای؟ من هر شب به تو می اندیشم. چه می خوانی. چه می گویی.  بامداد ها که از خواب بر می خیزم. سعی می کنم، نقشت را بر حوض تجسم کنم. ریش می گذاری؟  آره دارم تفره می روم تا نپرسی حالم چگونه است. خودت خوب می دانی که خوش نیستم، شایدم فراموش کرده ای. ای کاش گریه ام بگیرد. اندوهناک. من ناامید نیستم . فقط  فقط   خسته ام. که به زودی زود برطرف میشه و راه چاره ای برای آینده خودمان می یابم.