دخترک می ریزد، دانه ای بر روی زمین و من راه می روم بی آنکه بر دارم، دانه ای.

او به من می خندد، من خوشحالم که دیگری را از بودم، خشنود کرده ام.

اما دیگر خسته ام از یک حرکت در جا. دیگر نمی خواهم فقط راه بروم. می خواهم بال بزنم، سر تکان دهم.

می خواهم به بالا نگاه کنم تا ببینم راست می گویند: آبی رنگ است؟

حس کردن تپش قلب زیباتر است آن است که حس کنید. حیف بر مرغانی که تپش را با دانه ای مبادله کرده اند.

زمان می گذرد و فقط حسرت باقی می ماند.

حسرتی برای من که بوی سبزه زار را نشنیده ام.

حسرتی برای من که در آغوش مادر گرم نشده ام.

منم با یک دکمه کوکی که تحت امر خودم هم نیست.

منم با یک حرکت تکراری، بر روی زمین دشت.