آسمان بارانی است، آسمان ابری است، آسمان آفتابی است....

او می داند چه می خواهد. می داند کیست....

بر لبه ایوان گنجشکان بزم گرفته اند به امید جا ماندن تکه نانی از انسانی.

آنها می دانند به دنبال سیر شدند و سیر کردند هستند.

باد برگ های نازک و بلند کاج را نوازش می کند، می داند عبور موقتی دارد.با این وجود تمام محبتش را نصیب شاخه های تنها می کند.

کوهسار ایستاده است بی آنکه ترسی از تکرار شدن داشته باشد.

دیگر کافیست....

من چه کسی هستم؟ و چه کسی خواهم بود؟

دیر زمانی است که وقت ایستادنم گذشته. یا انتخاب می کنم....یا انتخاب می شوم....

دیگر خسته ام به سان صخره ای باشم در رویاهای کوهسار.

آنچه می خواهم بعد از دیوار باران است. من چتر ندارم، اما نمی خواهم رها کنم، پس راهی نیست جز قدم زدن.