دیدار ما یک اتفاق تکرار نشدن خواهد بود. اگر اینجوری  راحتر فراموش خواهی کرد. پس درست مثل این فکر کن

بوسه های نیمه شب، تلخ ترین مزه بود که خواهی چشید. اگر اینجوری بخاطر رفتنت راحتر خواهی خوابید. پس درست مثل این فکر کن

اگر حرف های عاشقانه ای که می زدی بخاطر این بود که من احساس تنهای موقت نکنم. پس درست مثل این فکر کن

اگر صبح ها که چشم در چشمهایم می دوختی بخاطر این بود که من زیباترین منظره را می دیدم. پس درست مثل این فکر کن

با دستها آویزانم و آخرین امیدم ، ساقه خشکیده درخت بر روی پرتگاه است. او خواهد شکست و تنها همین را از آینده ام می دانم. در دره خواهم افتاد. من نخواهم مُرد در واقع جسدی بو گرفته ام که سالیانیست از مرگم می گذرد.

هر چه گذشته دردناک را مرور می کنم بیشتر می یابم مقصر کیست؟ این تنها سوال من نیست.

حتی یه چوب خشکیده حق انتخاب دارد که خاکستر شود یا تکیه گاه و تو انتخابت را زمانی علامت زدی که تنها نبودی.

تو با جا قدمهای جا مانده ات فقط یه چیز را به من آموختی: عاشق مردی که بهت وابسته نیست، نباش.