حال من آنقدرها هم بد نیست، نباید اغراق کرد.

نشسته ام در بیمارستان و حالم خوب است. در این همهمه ها گمشده ام و سردرد در مغزم موج می زند. سردرد ، سردرد

سری که درد می کند یا پتکی خورده و یا مشغول است. اما من نه دغدغهِ فرداها را دارم و نه پتکی دیده ام. من نه عاشقم که در خیالم چهره ای را بیابم و نه گرفتار که راه حلی بجویم.

من هنوز هم نشسته ام. در این جا نه بیمارم و نه همراه.

به سانِ گنجشکی هستم که برادرانی قوی تر از خود دارم. همه می دانند من خواهم مُرد، چون همیشه ضعیف ها می میرند. از مرگ هراسی نیست، اما مگر خالق مرا ضعیف خلق کرده است؟ اگر جواب منفی است پس چرا من فقط ضعیفم؟!

تنها دلیلی که برای نشستنم خواهم یافت این است که دیگری نگوید این مکان خالیست.