من در تلاطم نبودن ها هستم. در تلاطم خواستن ها و نرسیدن ها. در پشت دیواری که سالیانیست وعده آوار کردنش را در سرم می پرورانم. 

من در رویا به سر می برم که هیچگاه پایان نمی یابد و روزی دیگر با لباسی دیگر به سراغم می آید. من مسخره دل خویش شده ام که هر لحظه به رنگی دیگر این تابلو سفید را لکه دار می کنم.

من بر روی زندگی خویش سنگها انداختم به امید اینکه روزی ستونی بسازم ولی هر بار با پرتاب دستی، گوشه ای را زخمی کردم و حال در زیرشان مدفوع شده ام.

من در این تاریکی وعده روشنایی می دهم. وعده چیزی که هیچگاه چشمانم با آن رو در رو نشده اند. من بازگو می کنم صحبتی را، حرفی را، که هیچگاه با انگشتانم لمسش نکرده ام...

زندگی من صحفه ای کتابی است که روزگاریست آن کتاب را بسته ام.

زندگی من به سان مداد نوک شکسته است که مداد تراش را در انگشتان فشرده اش قایم می کند.

زندگی من به سان قلکی است که حسرت صدای سکه ای را به اسکناس می خورد.

زندگی من روزگاریست که تمام هست و اینا ته مانده عشقیست که از مادرم نصیبم می شود...