روزگار دارد مرا با خود می برد، بدون هیچ اختیاری سوار قطاری هستم که خیلی سال است دارد بدون توقف دود در آسمان سرفه می کند.سوختش تمامی ندارد.اما از پنجره پشت مه می بینم، ایستگاهی است. قطار می ایستد و روزگار می پرسد:ایستگاه، پیاده می شوی. نگاهی به روزگار بعد قطار و انتهای حرکت چشمانم روی به ایستگاه هست. قطار حرکت می کند در حالی که دودش من را برای اندک زمانی محو می کند. رفتنش را می بینم که دورتر و دورتر می شود. ایستگاه.ایستگاه متروکه  هست. بعد از ناپدید شدن قطار انگار در بیرون جو هستم، هیچ صدای نمی آید.