هیچگاه نمی دانستم این قد احمقم.در این دنیا که من آن را ستایش می کنم.آیا زندگی ام مفید هست؟آن قدر که من می اندیشم.مدت هاست که تنفر از  خود دارم.تنفر از خویشتن آدم را رو به جنون می آورد. پروازی در درون محتاجم.حال خوب می دانم چرا!! اما ، نمی دانم کی؟؟ آرزو ها می میرند و آن زمان بد است که جایگزین نداشته باشند.آیا من مرده ام؟

دوباره در خیال می روم،آن روزها را می بینم.روزهای که لبخند ها به سمتم می لغزند.لبخندی بخاطر تلاشم، تلاش؟؟ با خواندنش تعجب می کنم و شرم دارم آن را بر زبانم بیاورم.آیا من آنیم که می بینم؟ به خویشتن می نگرم و قاطحانه می گوییم، نه، من نیستم.این بار دیگر سراغم نمی آید(خیال).اما می دانم در کنجی نشسته و تلمیح وار مرا می نگرد.تا زمانش برسد و آنگاه مرا شکار می کند.آیا باز طعمه می شوم؟

کتاب می خوانم و کمی بعد متعجب می شوم از یه جمله دو حرفی"انسان سودمند".کیست این انسان سودمند؟؟ انسان بودن را درک می کنم و سودمند نگریستن را خوانده ام.اما زمانی که در پشت سر هم می آیند برایم مثل "X" می ماند در ریاضی.انسانی که نفس می کشد؟یا انسانی که تفکر می کند؟سودمند برای خودش؟ یا جامعه اش؟ کدام را می گوید؟؟ و باز از مغز پاسخی نیست،این بار مطمعنتر می گویم.آیا من مرده ام؟