معجونی می خواهم تا از این سروهای کهنسال بالا تر روم. آن قدر نه، که خدا به پندارد به جایگاهش رسیده ام و نه تا حدی که خود را هنوز حقیر بنامم.باز بزرگترین منتقدم می گوید: نمی فهمم. نمی دانم از این دارالمومنین کی خارج می شوم. چرا من تنهایم؟ چرا هیچکسی در همسایه گی سرو نمی نشیند و حرف هایم را تماشا نمی کند؟ چرا این قد دورم از رویاهایی که می پرورانم؟ چرا این قد ار آن چیزی که می خواهم باشم، دیرم؟ جوابی نیست در اطرافم، جز منتقد که می گوید: نمی فهمم. در زیر پیر ترین سرو نشسته ام و می نوازم.آواز آزادگی من از این شهر را. می آید و من با صدایش او را لمس می کنم. او می خواند در گوشم، خبر های از پشت این دیوار. از آسمان های قرمز و درختانی که جای خود را به ساقه های  طلا داده اند.درختان باغ در خود می لرزند به این سخنش. دوباره در رویا می روم و درختانی می کشم که از انبوهشان می ترسم. با این که دیگر واقعیت ندارد...


پ ن: شخصیت و زبان داستان: دختر. مکان داستان: باغ فین.کاشان معروف به دارالمومنین. بزگترین منتقد:عقل دختر. با صدایش،لمس کردن: نسیم. ساقه های طلا: گندم.