رهایی بخش

من می نویسم به این نیت که نوری از خود بر من ساطع خواهد کرد.

هاله حسرت

بر سیاهی ماتم زده و اشک های باران سرازیر شده. باز خاطرم می آید که آن شب، قصه آخر را نیمه تمام خواندیم و تو بدون گم کردن نگاهت از چشمانم خوابت برد. تاریکی گسستن را آغاز کرد و تو خوابت را رها نکردی و من چشم انتظارِ پلک زدنت ماندم. با دست کشیدن روی گونه ات، حقیقت تلخ نمایان شد و زمان برای من متوقف. او با خود تو را برد بی آنکه از من سوالی بپرسد؟ زندگی مرا دزدیده اند زمانیکه می انگارم کسی نیست. دیگر نمی توانیم دیدارمان را تقسیم کنیم و آینه دیگر تو را نشان نمی دهد. عطر گلِ تو دیگر برایم بازتاب آمدنت نخواهد داشت. من در این هاله حسرت باز مانده ام تنها و اینبار سوزش زخم با یاد نگاهت شدیدتر است.
۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

شهر من

دروازه گشوده شد ولی هیچکس از آن عبور نکرد. می دانی چرا؟

در حوالی کوچه های متروک این شهر صدای خنده کودکانِ بازیگوش نیست.

در انتهای پشت بام های خمیده این شهر هیچکس نیست، که بخواهد با شما دیدار کند.

سخن من از مکانیست، که دور افتاده از نگاه انسان ها...

شهر من به همه جا ارتباط دارد و هیچ مکانی به آن مرتبط نیست!

اینجا همیشه شعری برای خواندن هست.

اینجا همیشه عشقی برای شروع هست.

درختان عاشق شکوفه دادن هستند اما گنجشکان دوست ندارند باشند در کنار آنها!1

 با تمام این ها، این شهر هنوز کامل نیست. آن چیزی کم دارد که خریدنی نیست. 

هر شب مهتاب آن را از من طلب می کند و من هنوز آن را نیافته ام.

آیا تو، آن را ندیده ای؟


1-" اما گنجشکان دوست ندارند در کنار آنها باشند" دوستم میگه: سبک نباید بر اصول غلبه کنه. من مخالف نظرش نیستم. اما دوست دارم اینطور خوانده بشه. همین :)

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

کار من، نگریستن است.

وقتی تو نیستی کار من نگریستن است، به اینکه تو پشت پرده سپید ایوان هستی اما آن را نکش کنار چون تو را تخواهم دید. اینبار روبروی پنجره ایستاده ام و می نگرم که تو پشت پنجره هستی اما گل ها را آب نده، چون من تو را نخواهم دید. این فکر های من است زمانی که آفتاب نیمه ما را در آغوش گرفته است. او زمانی از ایستادن خسته خواهد شد و وقتی این اتفاق انجام شود. زمانش رسیده تا تو را لمس کنم. پس باید دراز بکشم و چشمانم را ببندم. من عاشق این نگریستنم. ایتبار دست در دست همیم زیر کاج های که نَم نَمِ باران دارد برگ هاشو تازه می کند. آری یادم هست. گفتی باران خواهد بارید اما من یادم رفت چتر بیارم...

زمانی که کوهسار از قامت خورشید کم می آورد. زمانی است که تو را باز از دست خواهم داد. این روزگار من است وقتی تو گفتی فراموشم کن و رفتی. من هیچگاه نخواهم نگریست که الان کجایی. هیچگاه نخواهم نگریست کنار کی هستی. برایم مهم نیست.

راستی امشب روی پشت بام منتظرتم...


۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

تقدیم تو

دیشب قلبم سینه ام را شکاف، چمدان را بست و تو یادداشتش نوشت: تو می ترسی، پس من تنها رفتم.

حال خوبم را تقدیم تو می کنم بدون هیچ چشم داشتی، فقط مرا ببوس. 

من به سمت تو می آیم تا تو برای چندمین بار بگویی: دوستت دارم.

آسمان امروز آواز غروب نمی خواند. نیلوفر آبی قصد ندارد امشب برگهایش را باز کند. چون من تو را در آغوش دارم.

باز لباس پوشیده ام که تو را در حال قدم زدن تماشا کنم.

باز دارم می نویسم که به طور تصادفی بیایی اینجا و راز مرا فاش کنی.

تو فقط کمی بیشتر پنجره را باز نگهدار

تو فقط کمی گل های باغچه را بشتر اب بده

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

بی کرانِ تنهایی من

زمزمهِ روزهایم، آغازگر نامه هایم، نام توست.

تنگه نامت می خواند بعد از من با همان ندای گذشته.

روزگار بی تو، روزگار جهنمی است و از روزگار بی من، بی خبرم.

آفتاب ندای تنهای مرا در قلعهِ کوهسار بازدم می کند.

نهر روان صدای بی کسی مرا در زیر سنگ خاره ها در آغوش می گیرد.

و باد تنها هم دم من است در این بی کرانِ تنهایی من.

چه بد است که فقط نامی از توست.

و چه خوب است که این تنهایی انتظاری برای پایانش هست.

نگاه کن بر قدم های کوتاهم و نوازش کن رو خسته ام را.

زندگی زیباست اگر آسمان آبی کشیده شود و تو آبی آسمان من هستی.

ای زندگی زیبای من، مرا رها مکن.  

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

دوستت دارم!

از پنجره کلبه به جنگلی که انبوهش اجازه ورود نشانه های خورشید را نمی دهد، نگاه می کنم. دارم تمرین می کنم. خیره می شوم به تنه درختی که قلبی به رویش کشیده ام. خیره می شوم و انگار تو را می بینم. جمله ای در ذهنم دوست دارد بیان شود. او را بر روی دفتر ثبت می کنم، می نویسم: دوستت دارم.

اما،اما من چگونه بدون اینکه گرمای دستهایت را بچشم دوستت دارم! شاید دروغ می گویم. ولی نمی توانم وقتی هستی تپیدن قلبم را انکار کنم.

من دوستت دارم بی آنکه چرخش نگاهت را چشیده باشم.

من دوستت دارم بی آنکه بر روی نیمکت پارک نشسته باشم و به حرفهایت چشم ببندم....

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

بالا آمدن

غروب در پشت تپه از بین می رود بی آنکه کسی آوایش را بشنود. او می رود تا کسی نبیند نگاهش خالیست. روزگاری او دیدگر عاشقان بود، اما دیگر نگاهی برای چشمانی نمی چرخد. پس برای چه بماند؟!

هنوز در تنهایی به غروب می نگرم و با لبخندی می گوید: این کافی نیست.

من در بالای تپه رفتنش را می بینم، با اینکه دلش شکسته باز به من دلگرمی میده.

من و او در پی یک چیز هستیم که هنوز بهش دست نیافتیم. قدم زنان از تپه پایین می آیم و باز من و غروب بی نصیب ماندیم.

اما هنوز هر دو مشتاق بالا آمدن هستیم.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

اول شخص جمع

من تنها شدم و او رفته و با او ما شده. تو رفتی بی آنکه بگی میری؟! تو رفتی بی آنکه بگی خداحافظ؟!
صبح دمی ازت خواستم بهم خیره شویی.پرسیدم: من کی هستم؟ باید همان زمان به چرخش سرت می فهمیدم.
تمام فعل های سرنوشت من اول شخص جمع بود! وای حتی غلط گیر هم ندارم....
نه، اشتباه نکن. من از صفر شروع نمی کنم. همینجا که ایستاده ام، شروع به قدم زدن می کنم با این تفاوت که دستهایم برای گرم شدند تو جیبم هستند.
من بهت گفتم بدست آوردنم، راحتر از، از دست دادنم هست. من بهت اخطار دادم....
تو انتخابت را کرده ای و دیگر من زمانی برای فکر کردن به تو ندارم.
خداحافظ.
۳ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

یک روز

در انتظار تو بودم، در انتظار لغزش زنگ در، تا باز کنم و بدهد از تو به من پیامی، کجایی ای پستچی خبر رسان.یک روز در انتظار تو بودم. تا با نگاه سردت چشمان ترِ مرا گرم کنی. یک روز در انتظار تو بودم تا باز دلیل زنده ماندنم را در چشمانت ببینم. می روند، روزها می روند و این روز باز تداوم دارد. می گویند: "مردانی که تخیل قوی دارند نمی توانند زنان زیبا بدست آورند"1. یا من این مغز را بگذارم در گوشه ای یا بر رخسار نقابی بگذار. "سکوت می کنی و فریاد زمانم را نمی شنوی، یک روز من سکوت خواهم کرد و تو آن روز برای اولین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید"2

--------------------------------------------

1-منبع

2-حسین پناهی

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تو راه می روی

قدم بر می دارم بدون دلیل پیش بینی شده ای. بدون اینکه محاسبه کنم چقد بر می دارم. من تنها قدم بر می دارم بی آنکه مبدا را بدانم. می روم و کسی نمی پرسد به کجا. می روم و کسی نمی پرسد چرا. به تکه ابری برخورد می کنم. می پرسم: راهت را گم کرده ای؟ می گوید:خیر، من منتظر باد شمالم. لحظه ای سایه اش مرا فرا می گیرد و بعد رها می کند. کم کم عصر فرا می رسد که به نهالی می رسم. از بالای تپه تا به پاینش بیایم مرا نگاه می کرد. می گویم: چرا مرا می نگری؟ جواب می دهد: تو راه می روی. به پاهایم نگاه می کنم. وقتی سرم را بالا می آورم. با لبخندی می گوید:من ندارم. نمی دانم چه باید بگویم. خورشید کم کم دستهایش را تکان می دهد و تاریکی فرا می رسد. شکافی پایین تخته سنگی می یابم. در جلوی شکاف اتش روشن می کنم و همینطور بهش زل می زنم. می گوید: کجا می روی؟ با کمی مکث می گویم: کجا می روم؟

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان